تاريخ تحولات سياسي كرمانشاهان از مشروطيت تا جنگ جهاني اول


نوشته اردشير كشاورز

بخش  بيست و دوم

درنوبت قبلي گفتيم ابوالفتح ميرزاي سالار الدوله پسر هرج و مرج طلب مظفرالدينشاه كه توصيف شخصيتي اين شاهزاده فتنه آفرين به خوبي تمام در آثار تاريخي روانشاد علامه ي ذوالقدر مرحوم والي زاده معجزي از جمله مجلدات لرستان در روزگار قاجار و … آمده است ،‌در حكومت لرستان عليه برادر تاجدار ناخلفش محمدعلي شاه عصيان ورزيد و در مشاوره ي با بزرگان ايل سگوند لرستان ،
پاسخ شنيده بودكه در صورتي كه غلامرضا خان اميرجنگ والي پشتكوه لرستان و نظرعليخان امرايي اميراشرف حاكم لرستان شمالي كه چشم و هم چشمي
و رقابت تنگاتنگي با غلامرضا خان والي داشت و هريك دختراني در خانه ي سالارالدوله ي
بيابان گرد داشتند تا جايي كه مرحوم داوودخان كلهر اميراعظم ايلخان كلهر او را درويش كثيف
مي خواند ، با شما همراهي كنند توفيق صد درصدي خواهيد داشت.
شاهزاده آنان را در جريان اوضاع و موقعيت تهران كه در آن روزگار نيروي قابل ملاحظه اي در آن وجود ندارد ،‌موضوع همراهي و اقدامات ملك المتكلمين و مذاكرات او را با مشروطه خواهان و مستعد بودن مزاج مجلس و ملت درباره خلع محمدعلي شاه از سلطنت و برگزيدن خود او را به جانشيني
محمد علي شاه و نيز همراهي و توافق دولت هاي روس و انگليس درخصوص برانداختن محمدعلي شاه
را تشريح و به اطلاع خوانين و بزرگان لرستان رسانيده بود.
ناگفته نماند كه ملك المتكلمين يا ميرزا نصراله بهشتي از مردم لنبان اصفهان و از روحانيون آگاه و مبرز و سخنگوي طرفدار مشروطه بود كه او را خطيب انقلاب هم نوشته اند و عده اي از مورخان وابستگي ملك المتكلمين را به جريان هاي فراماسونري در نوشته هاي خود اظهار كرده و او پدر دكتر مهدي ملك زاده صاحب كتاب چند جلدي تاريخ انقلاب مشروطيت ايران است .
و لذا سالار الدوله كه پيوند دوستي و نزديكي با
ملك المتكلمين داشته و حتي در سال 1323 هـ ق
كه به حكومت كردستان منصوب گرديد ،
ملك المتكلمين شاهزاده را تا سنندج همراهي كرده و مرحوم آيت اله شيخ محمد مردوخ كردستاني در كتاب تاريخ كرد و كردستان يا تاريخ مردوخ از اين سفر و همراهي آنان با يكديگر دركتاب خود مطالبي ارزشمند ارائه كرده است و لذا با چنين سابقه اي كه گفته شد و ملك المتكلمين بنا به اظهار خود به شاهزاده مزاج مجلس و طرفداران مشروطيت مستعد پذيرش سالارالدوله به سلطنت و به جاي برادرش محمد علي شاه بوده است را براي بزرگان لرستان بيان كرده و تأكيد كرده بود :
بحمداله زمينه سلطنت من از هر حيث فراهم شده براي اين كه اولاً امروز ملت ايران خواهان حكومت مشروطه مي باشند و برادر من پادشاه مستبد و
خود رأي است و به هيچ وجه فكر او با مشروطيت سازگار نمي باشد و من از زماني كه در كردستان بودم با مشروطه خواهان رابطه و خصوصيت داشته و در تهران هم مرتباً به وسيله ملك المتكلمين پول جهت پيشرفت كار آنان فرستاده و بعد از فوت
شاه بابا كه برادرم محمدعلي شاه شروع به ابراز
مخالفت با وكلاو آازادي خواهان كرده‌،
ملك المتكلمين راجع به سلطنت من با آنها مذاكره و آنان به من پيغام داده اند كه اگر من عشاير لرستان را بسيج كرده و به تهران حمله كنم ، آنها هم در داخل به من كمك خواهند كرد.
اگرچه با اطلاعي كه از قواي دولت در دست است ، احتياج به ياري مشروطه خواهان نيست ، ليكن آنها را هم آ‌ماده براي كمك داريم .
سالار الدوله بعد از تشريح وضع تهران و موقعيت محمدعلي شاه به حاضرين گفت : اگرچه من از والي و امير اشرف هر دو اطمينان دارم ولي با اين حال منويات خودم را به آنها مي نويسم . (1)
پيش از ادامه ي مطالب كتاب تاريخ لرستان در روزگار قاجار چون كه حجم بسياري از اين پژوهش مختص اقدامات سالارالدوله ظرف چند سال در غرب كشور مي باشد ، لازم است شخصيت شاهزاده ي قاجار را با هم مورد بررسي قرار دهيم :
ابوالفتح ميرزا قاجار كه اولاد و بازماندگانش با نام خانوادگي قاجار مظفري شناخته مي شده اند
ملقب به سالارالدوله برادر پدري محمد علي شاه ، بار اول در سال 1315 هجري قمري از جانب پدرش مظفرالدينشاه حاكم كرمانشاهان گرديد كه
زين العابدين خان حسام الملك همداني وزير و پيشكار وي بود.
در سال 1323 هجري قمري به حكومت كردستان منصوب و بنا به نوشته ي مرحوم شيخ محمد مردوخ در كتاب تأليفي خود كه پيش تر و در همين كنكاش گفته ايم ، پس از عزل ناصرالملك روز جمعه 25 محرم 1323 قمري شاهزاده ، حاكم كردستان شده ،
روز دوشنبه غره ربيع الثاني وارد كردستان گرديد. اعيان تا صلوات آباد و كسبه و تجار تا دامنه ي
پيرمحمد به استقبال او رفتند ، هنگام رسيدن به كسبه از توي كالسكه ي خود دستور مي داد و
با دست هم اشاره مي كرد به خاك بيفتيد ، مردم بيچار عموماً به خاك افتاده ، زمين اطاعت را بوسيده خود شاهزاده از به خاك افتادن مردم مي خنديد.
به توپخانه كه رسيد ، مرتضي خان شجاع لشكر اردلان را كه رياست توپخانه را داشتند‌، امر داد دراز كشيدند ( دراز كردند ـ خواباندند ) و كتك كاري كردند كه چرا توپ كم صدا بود .
به دار الحكومه كه رسيد بدون اينكه بنشيند سرپا شروع كرد به بيانات گنده و زمخت و تاپ و توپ گفتن كه من حاكم نيستم ، من مالك الرقاب هستم.
شاه بابام كردستان و گروس را به من بخشيده‌،
من بر حيات و ممات اهالي كردستان و گروس مختار و مسلط هستم ، هركس را اعدام كنم يا با
هر كس عطوفت و مرحمت داشته باشم ، كسي از من نمي پرسد ، چون من خسته هستم ، همگي مرخص ، تشريف ببريد .
عمدتاً مرخص شده از اشخاصي كه همراه شاهزاده آمده بودند يكي نيز ملك المتكلمين بود ، پس از آن كه علما و اعيان از دارالحكومه خارج شدند ، فوراً امر داد صارم نظام فراشباشي را در همان محلي كه چند ماه قبل عبداله فراش خود را با ضرب خنجركشته بود ، سراز تن جدا كردند كه ولوله در شهر پيچيد تمام اهالي مرعوب شده به درجه اي كه خوف و وحشت اهالي را فرا گرفت ، فراش به سراغ بنايي رفته بود كه بيايد اتاق دارالحكومه را درست كند ،
همين كه فراش به بنا مي گويد شاهزاده ترا مي خواهد
فوراً‌ زمين خورده و سكته مي كند. (2)
در سال 1325 قمري در بروجرد طغيان كرد كه اين فصل از كنكاش در دست بررسي به آن وقايع اختصاص دارد و در ادامه مي خوانيم :
احتشام السلطنه دركتاب خاطرات خود واقعه اي را نقل مي كند كه توجه به آن جهت شناخت شخصيت سالارالدوله بي فايده نمي تواند باشد :
يكي از روزها سالارالدوله بر من ورود كرد ، از پاريس آمده بود و به لندن مي رفت ، غرض از آمدنش به بروكسل اين بود كه سفارش نامه هاي زيادي از برادران فراموشخانه به رييس برادران بروكسل گرفته بود كه به او اعانت مالي نمايند . قضيه را با من
درميان گذاشت و سفارشنامه ها را نشان داد . من او را به سختي تقبيح و ملامت كردم و خيلي از رفتار وحشي گري هاي سابق او و ديوانگي هايي كه در ايران كرده بود سرزنش نمودم و گفتم حقيقتاً براي تكميل سياهكاري هاي گذشته همين دوره گردي و تكدي از محافل و مجامع سياسي و مشكوك بيگانه براي حضرت والا لازم بود. » (3)
سالارالدوله به روزگاري كه در غرب كشور آتش شرارت و سركشي برافروخت ، اين شعر را بر سجع مُهر خود حك كرد : مهر سپهر جود ابوالفتح نامدار ـ سالارالدوله پورشهنشه تاجدار
استاد كيوان سميعي نوشته اند :آن زمان كه مردم غرب
ايران را در شرار زورگويي و خودخواهي خويش بسوخت
و دست تعدي به اموال مردم گشود ، در نقش سكه ي
ضرب شده ي او آمده بود : « سكه برزر مي زند سالار دين
ـ ياورش باشد اميرالمومنين » و در طرف ديگر سكه حك شده بود « السلطان ابوالفتح شاه قاجار » (4)
ادامه دارد
ـــــــــــــــــــ
پي نوشته هاي ارجاعي :
1- تاريخ لرستان در روزگار قاجار ـ محمد رضا والي زاده معجزي ـ انتشارات خرد ـ 1381 ـ تهران
2- تاريخ كرد و كردستان و توابع ـ شيخ محمد مردوخ كردستاني ـ نشر شوان ـ 1395 ـ سنندج ـ ص 417-418 ـ چاپ جديد
3- خاطرات احتشام السلطنه ـ به كوشش سيد محمد
مهدي موسوي ـ چاپ اول ـ انتشارات زوار ـ 1366 ـ
تهران ـ 701
4- زندگاني سردار كابلي ـ كيوان سميعي ـ انتشارات زوار
چاپ اول ـ 1364 ـ تهران ـ صص 194-196