سه شنبه , ۳ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین خبرها

نماهایی از محله های قدیمی کرمانشاه در دهه ۳۰ در کتاب « پرواز خاطرات» اثر « علی اصغر محسنی»

image_print

بخش سوم

ح- مولایی فر

یکی دیگر از ویژگی های کتاب پرواز خاطرات محسن این است که نویسنده در خلال بیان یک امر یا اتفاق خاصی با توجه به اصل تداعی معانی و عنصر فلاشبک به ترسیم وتصویر موضوع دیگری می پردازد، به عنوان مثال، پس از قبولی برای شغل معلمی و تهیه و جمع آوری مدارک لازم از جمله « رونوشت شناسنامه که دفاتر وابسته به اداری سجل احوال (= سازمان ثبت احوال) که در چند منطقه از شهر مستقر بودند و آن را به درخواست ارباب رجوع صادر می کردند، همچنان شش قطعه عکس، ارائه ی دفترچه پایان خدمت و اخذ برگ عدم سوء پیشینه که کلانتری محل باید برگه ی آن را بنویسد و سپس مسوول این امر در شهربانی، متن نوشته ی کلانتری را مورد تایید قرار دهد.
محسن هنگام رفتن به شهربانی که باکلی دلهره وترس همراه است، در مسیر یادش می آید که چند سال پیش یک بار به کلانتری داخل شهربانی رفته بود، قبلاگفته بودیم نویسنده در مراوده ی شخصیت ها با یکدیگر هنگام گفتمان با گویش فارسی کرمانشاهی باهم حرف می زنند، اکنون فرصتی است تا به صفحه ای از این گفتگوها بپردازیم: « محسن سال ها پیش یک بار به کلانتری داخل شهربانی آمده بود، آن روز صبح، بچه های محل برای دیدن یک فیلم جنگی سرخ پوست ها، طبل های خطر[ با هنرمندی گاری کوپر] به سینا ایران رفته بودند، صف بلیط طولانی بود هادی… طبق معمول خودش را از پشت نرده ها به جلوصف رساند و به تعداد بچه ها بلیط پنج ریالی گرفت! بعد از آن که بلیط ها را به آنها داد، پاسبانی گردن او را گرفت و با صدای بلند که تمام افراد دور و بر سینما، شنیدند گفت:
– با زور میری جلو صف؟
– سرکار به خدا مه صب زود آمدم تو صف!
– درو میگی، قسم هم مُخوری!
پاسبان دست او را محکم گرفت و به زور به طرف کلانتری داخل شهربانی که فاصله ی کمی با سینما داشت می کشید ، محسن، هم به دنبال آنها از پله ها بالا رفت…»
صص ۱۸-۱۹
محسن پس از گرفتن جوابیه نامه ی عدم سوء پیشینه از دست سرکار استوار که داخل پاکتی سربسته قرار داشت نگران و در حالی که قلبش به شدت می زد از پله های شهربانی پایین می آید و به طرف خانه راه می افتد… می ترسد نامه را باز کند! فکر می کند حتما ماری از آن بیرون می آید و دستش را نیش بزند. او حالا به شهامت و شجاعت مارگیر ها در معرکه گیری شب های جمعه که در سر خاک – قبرستان- صد آفرین می گوید… این رابطه ذهنی محسن با ماجرای مارگیرهای معرکه گیر در گوشه ای از سر قبر آقا یا در دیگر محله های شهر، زمینه ساز این امر می شود تا محسن خاطره ی خود را از دوران بچگی که همراه مادر به سرخاک می رفت، منظره ای از آن روزگار را توضیح دهد.
« یکی ازمارگیرها آرام و بدون ترس دست در کیسه ی سیاهی می برد که چندمار در آن بود، هر بار مار خوش خط و خالی را از آن بیرون می آورد و با صدای بلندمی خواند:
« خدنگ مارکش با مار شد جفت
قضا هم خنده زد، هم آفرین گفت»
آنها قول می دادند که بعد از جمع آوری پول مار بزرگ را با خدنگ مارکش، جنگ خواهند داد یکی ازآنها کلاهش را از سر بر می داشت و به دست می گرفت، با صدای بلند میگفت:هرکه چراغ اول را روشن کنه، خدا یک در دنیا و صد در آخرت عوضش بده، تو که چراغ دومه روشن کردی، خدا به کس وناکس محتاجت نکنه، چراغ های سوم وچهارم و پنجم و … روشن می شد اما کسی روشنی آن همه چراغ را در آن روز آفتابی نمی دید، بعضی پول های خود را به طرف جعبه ی چوبی که همیشه درش قفل بود می انداختند از فاصله ی چوب های عمودی ودو طرف جعبه، جانوری شبیه موش خرما، درجنب وجوش بود و مرتب مقداری از پوزه اش را از شکاف چوب ها بیرون می آورد، خیلی از تماشاگران فکر می کردند چون خدنگ مارکش، جانور خطرناکی است باید در جعبه چوبی قفل داری نگهداری شود.
جنگ مار با خدنگ مارکش، هیچ وقت عملی نمی شد! همیشه بعد از جمع کردن پول با آمدن به موقع پاسبان که حاکی از تبانی قبلی او با معرکه گیرها داشت آنها به سرعت بساط خود را جمع می کردند وبه جای دیگری می رفتند!» ص ۲۱
خلاصه کلام این که محسن بعد از گرفتن دیپلم وپایان خدمت سپاه دانش، پس از امتحان در تهران به استخدام آموزش وپرورش در می آید و او را به آذربایجان شرقی می فرستند. با تعطیل شدن مدارس در فصل تابستان برای دیدار خانواده ودوستان به زادگاهش کرمانشاه سر می زند محسن پس از مستقر شدن درمحل کارش با آمدن فصل پاییز و پایان مهر ماه که جایش را به آبان می دهد یاد ایامی از دوران مدرسه رفتن خود می افتد که همراه با مادر می خواهد برای خریدن چکمه لاستیکی به بازار می روند به گفتگو محسن با مادرش توجه نمایید: « … ننه په کی می ریم چکمه بخریم؟ – روله مگه هف ماهه آمدی دنیا، که اقده عجله مکنی! – آخه چکمه ها تمام می شن! – روله کو، تا زمسان! – تو حالا بخر، مه زمسان مکنم پام» ص ۸۴
نیمه دوم آبان ماه، با اصرار محسن مادر او را با خود برای خرید چکمه به خیابان سپه ( مدرس فعلی) می برد، مادر می خواهد برای پسرش چکمه ای بخرد که دست کم دو زمستان او بتواند چکمه را بپوشد… در کفش فروشی جاوید، محسن چکمه ای
را می پوشد که اندازه ی آن مورد نظر مادرش نیست… محسن گفت: – ننه اینه بخر- روله ای چکه اندازه ی پات نیس! دو روز دیه نمی شه بکنی پات، ماشاا… روز به روز پاهات بزرگتر می شه! – ننه در عوض جوراب نخی مکنم پام نه پشتی! بزار بریم یکی دو جای دیه هم سری بزنیم! – نه ای خیلی خوبه! مه اینا را مخام [ مادر از فروشنده می پرسد] – آقا قیمتش چنی یه؟ -… چه خوره یی جفت چکه ی بچگانه به ای گرانی! – خانم ماشاا… پسرت بچه که نیس! لابد کلاس دوم سومه – … به هر حال مادر به خرید چکمه که محسن آن را دوست داشت راضی می شود. با آمدن ماه آذر که کم کم سرما خودش را نشان میدهد وچندنفری ازبچه ها ژاکت های خود را می پوشند محسن هر شب از مادرش می پرسد: – ننه، تومیگی امشو برف میات؟ – روله مه از کجا بدانم، مگر علم غیب دارم! – ننه، پارسال ای موقه برف آمدود؟ – مه نمی دانم دی شاو چه خوردم، تو از پارسال می پرسی؟…»
نقل به اختصار و حذف صص ۸۵-۸۶
ادامه دارد…

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

1 + 8 =

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>