شنبه , ۱۶ آذر ۱۳۹۸
آخرین خبرها

گزیده ای از مقاله دکترمحمد امین مروتی؛ گذری بر شعر و زندگی « اسدا… عاطفی»

image_print

Untitled-2 copy

حاصل زنــــدگی  سخـت تر از مردن من
نقش شعری است که بر دفتر دل ها زده ام
اگرچه اسدا… عاطفی در زندگی کوتاهش، موفق نبود ولی از آن جا که در شعرش می زیست و شعرش زندگیش بود، شاعر موفقی به حساب می آید.
جوانمرگی مربوط به هر کس باشد درد جانکاهی است برای اطرفیان او . اما جوانمرگی هنرمند درد مضاعفی است که به اطرافیانش محدود نمی ماند. جوانمرگی هنرمند جوانمرگی هنر او هم هست. به همین دلیل غروب ناگهانی ستارگان آسمان هنر، علاوه بر افسوس، حسرتی عمیق را هم به جان دوستدارانشان می اندازد که ای کاش بیشتر می ماندند و بیشتر می بودند و بیشتر می نوشتند. آخر مگر نه این است که ۳۱ سالگی آغاز شکوفایی است و اسدا… عاطفی در آغاز شکفتن پژمرد. درست مانند آن عزیز دوست داشتنی دیگر. فروغ را می گویم که در همین سن و سال پر کشید و با او، همه شعرهای نگفته اش هم پر کشیدند پیش از آن که به کمال خود برسد. اسد اگر می ماند علیرغم «خاطر حزین»، چه مایه اشعارِ تر که نمی انگیخت تا شاید امروز تلخی ندای «واحسرتا» و «ای کاش» را  در کام جانمان حس نمی کردیم. مع هذا نباید محو این افسوس
و محرومیت شویم، مبادا که از نقد جان مایه های شاعرانه او در همان عمر کوتاهش هم خود را محروم گردانیم
و انگیزه نوشتن این مقاله، باری گریز از آن غبن مضاعف است.
تاثیر شاعران گذشته:
علاقه اسد به شعر با حافظ و مولوی شروع می شود  ولی در طرز نو یا همان سبک هندی است که به بار می نشیند. او آمیزه حافظ و صائب است و خود را مانند رهی می بیند که در ساغر حافظ (یعنی در قالب شعر حافظی)، شراب صائب (یعنی مضامین هندی) می ریزد:
عاطفی، همچون «رهی»، در ساغر «حافظ»، شراب             از سبوی «صائب» و « بابا فغانی» می کند
و باز در باب این تاثر می گوید:
با اقتدا به «عرفی» شیراز، عاطفی
طرز آشنایِ «صائب» تبریز می شود
با این همه اسد در شاعری مقلد نیست و مدعیان مقلد را در یک رباعی زیبا به سختی می نوازد که:
ایـــن مدعیان بی هنرانند همه
ناخوانده سخن، سخنورانند همه
مضمون من و لفظ تو را می دزدند
مجموعه شـــــعر دیگرانند همه
زبان شاعر:
مضمون یابی های سبک هندی درشعر اسد جای نمایانی دارد و جالب است که این مضامین تو در تو و دیریاب در ۲۱ سالگی و عنفوان جوانی هم به ذهن شاعر می آمده است:
مثلا در شعر «موج» می گوید در حالی که زیر پای موج دریا پر از گوهر و صدف است ولی این گوهرها او را متوقف و اسیر خود نمی کنند چرا که شاعر عاشقانه و به پای طلب حرکت می کند:
در راه عشق، پای طلب، بی توقف است
باشد اگر به زیرِ کفِ پا، گهر چو موج
شاعر در موج و حرکات موج مضامینی را می یابد که به ذهن احدی خطور نمی کند. می گوید مرا به سنگ بزن تا صدها دل از آب وجودم موج وار بر پهنه دریا ظاهر شود:
بشکن دلم که سودِ دلم در شکستن است
می گرددش  زِ سنگِ تو، صد دل ثمر، چو موج
به مثال های بیشتری از این مضمون یابی ها توجه کنیم:
گل عاشق است و حیا ندارد لذا در حضور نامحرمی چون خار ، گریبان چاک می کند:
گل در حضور خار، گریبان خود درید
بی تابِ دردِ عشق، حیا را چه می کند؟
در یک ایهام زیبا ، خود را مانند اشک معشوق، از چشم او افتاده می بیند:
کس از من و سرشکِ تو، یادی دگر نکرد
از چشمِ تو فتاده، چه آسان کند غروب
و عشق یگانه بی بدیلش درست به دلیل گوهر ناشناسی است که غروب می کند:
عشق گران بهای مرا مشتری نبود
این اختر از فروغ فراوان کند غروب
به این تعابیر لطیف و شاعرانه بنگرید:
از سردی نگاه معشوق، دلِ نگاه شاعر یخ می زند یعنی اشکش خشک می شود و به در نمی آید و از گرمی نگاه معشوق، دل نگاه شاعر آب می شود و دیده او را تر می گرداند:
ما را زِ سرد و گرمِ نگاهت، دلِ نگاه
گه یخ ز َنَد به دیده و گه آب می شود
باز هم از تعابیر باریک و زیبا:
عشق پر از ابهام است و این عروس زیبا وقتی فهمیده می شود که در بستر شعرِ من بارور شود:
امشب عروسِ مبهم و راز آفرین عشق
با شعرِ من به بستر ادراک می رسد
و البته این مضمون یابی ها گاهی به افراط می گراید که در عین زیبایی،عیب شاعران این سبک هم به حساب آمده است:
گلاب گیــــرم از آئینه، زان که تو روزی
شکفته ای چون گُل ای گل ترین در آئینه
عشق و اندیشه:
امید اسد در ۲۲ سالگی به عشق بود که بن بست جبر را بشکند:
جانا به زور پنجه یِ بی اختیار عشق
جبر زمـــانه را شکند، اخــتیارِ مـــا
عشق بی اختیار است ولی با این بی اختیاری چنان زورمند است که محدودیت های جبری روزگار را از پیش پا بر می دارد که البته در مورد اسد این محدودیت ها به وسیله مرگ شکسته شد. اما خود نوید می دهد که پس از مرگ هم از خاک او بوی عشق آید چرا که  زنده به آب بقای عشق است که از جویبار زندگی در بادیه ی وجودش ریخته:
آبِ بقا، به بادیه ی عشق ، بعدِ مرگ
پا «عاطفی»، نمی کشد از جویبارِ ما
علیرغم بازتاب غم سنگین در کلیت اشعار اسدالله عاطفی، به ندرت ابیاتی فرحناک و طربناک و مولوی وار هم می سراید:
عاشق ، شهید شادی عشقی فرح فزا
عاقلِ فدای قصه اسباب می شود
یعنی عاقل از علت و معلول فلسفه می بافد و عاشق رقص کنان جان می بازد.
و زندگی ناب را جز در عاشقی نمی توان جست:
ما را به کنج میکده دل ، شراب عشق
مستی فـــروشِ  زندگی ناب می شود
و گاه آرزوی یکی شدن با معشوق را به غزلی حماسی تبدیل می کند:
بیا عزیز دل من، که من خلاصه کنم
به تو، تمامی عمقِ منّی و مایی را
بیا چــو پیکر امواج، در هم آمیزیم
و پُر کنیم کمین رخنه ی جدایی را
بیا شکوفه خورشید حُسن ، تا بِبَریم
به باشکوه ترین اوج، عشق غایی را
که عاطفی برسانَد به آستـانه عرش
برای درک محبت،  غزل سرایی را
اسد هم وصال را قاتل عشق می داند و این از آن مواردی است که خاطر حزین می تواند شعر تر انگیزد:
عاشــقِ عشقِ جــاودانم من
از وصالت، همیشه دورم کُن
و بنابراین سرنوشتی غیر از مردم عادی دارد:
بگذر از آئین مردم، عاطفی
سرنوشتِ دیگری داریم ما
او خودش را در شعرش جاودان کرده است و آب بقا را در گلوی شعرش چکانده:
آب حیوان را مرکب کرده ایم
شعر جاویدان تری داریم ما
دیگر مذهب او عشق است و از دولت مذهب عشق، مُهذّب و پاکیزه گشته:
رندِ رسوایم به هفت اقلیم و شادم زان که دوست           خوب می داند که عـــشقم پُر مهذّب کرده است
عشق مذهب سوز و ویـــران گر به آئینی غریب           در دلِ لامــذهبم، ایجــاد مذهـــب کرده است
یاس فلسفی:
اما مضامین شعراسد به واسطه آشنایی با مفهوم یاس فلسفی ، رنگ امروزی می گیرد و مثل بسیاری از هنرمندان زمان خود ، از نیچه، شوپنهارو، داستایوفسکی
و هدایت متاثر است. یداله عاطفی، تغییر نگرش برادر را در مرثیه ای که برای او سرود، چنین بیان می کند:
می گفتم از «تحرک» و می گفتی از «سکـون»                    من بـی خبــر زِفِکـر مصـیبت گــرایِ تــــو
آن «یأس فلسفی» که به «پوچی» رسیده بود                     در راهِ مــرگ، یکســـره رهنمـــای تـــــو
بنابراین به نظر می رسد غم اندیشی و یاس فلسفی اساس و زیربنای سیاه اندیشی و غم اندیشیِ پررنگی است که در اشعار اسد موج می زند و چه بسا آن ماجرای عاشقانه هم تلنگری بود که بدان یاس مجال داد تا پایان کار آن عزیز را رقم زند:
بودی خـدای غم ها، در معبـد حیــات
نفرین به من که گویم اینک ثنای تــو
آگاهی عمیـق تـو از زنـدگی، «اســد»
شد تیشه ای که کند زِ ریشه، بنایِ تو
اسد، دو سال از یدا… بزرگ تر بوده ولی شاید علائق مشترک آن ها به شعر و خاصه سبک هندی، موسیقی و خوشنویسی به وسیله اسد فتح باب شده باشد. یدا… در تعابیر زیبایی یتیم شدن کتاب های اسد و نشستن خاک بر سر آن ها را تصویر می کند:
دیـگر کتـاب ها همگی خــاک بر ســرند
ماتــم گرفــته اند  سراپا، بـرایِ تـــو
گفتی که می روی به سفر، جمله می رویم
رفــتی ولی تــو زود، بمیــرم بــرای تو
ترکیب آشنای «بمیرم برای تو» برای کسی که خود مرده است در این بیت خوش نشسته است.
جلیل وفا نیز در مرثیه ای جاندار، نامردی دشمنان هنر و جفای معشوق او را همزمان طعنه می زند:
در شهر شب، حریف هنرِ مَردمی نداشت
تیغ از غزل، به رزمِ عــدو آخت، عاطفی
ای چشم و دل سیاه ، که بیگانه می روی
تاوان ز جان، به عشقِ تو پرداخت عاطفی

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

6 + 2 =

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>