به قلم: محمود ظریفیان؛ «کرمانشاه، کوچه ی خرم» در یک نگاه

photo_2020-12-28_17-34-34
مشروح خبر

کرمانشاه، کوچه خرم، محمد جواد بیتا، کرمانشاه: انتشارات دیباچه، 1399، 315 صفحه، 60000 تومان خاطره نویسی با انواع ادبی دیگر، مانند یادداشت های روزانه، زندگینامه نویسی، خود زندگی نامه نویسی و حتی سفرنامه نویسی، فصل مشترک هایی دارد اما، هیچ یک از آنها نیست، در یادداشت های روزانه، رویدادهای هر روز اعم از مهم و غیر مهم به روی کاغذ می آید. چه بسا، حتی یادداشت روزانه نویسی احساسات و عواطف درونیات خود را هم ثبت کند. این یادداشت ها تاریخ دارد و توالی تاریخی در آن ملحوظ می شود. در خود زندگینامه نویسی که به طور معمول در سنین کهن سالی نوشته می شود، زندگینامه نویس شرح زندگی خود را از ابتدا تا انتها می نویسد و به خود حق می دهد آنچه را صلاح نمی داند از قلم بیندازد یا روی نکات دیگر برجسته نمایی کند. البته این حذف و تعدیلی ها لازم است جزئی باشد و از حد اعتدال خارج نشود. زمانی که فرد دیگری به نوشتن زندگی نامه ی کسی اقدام می کند با شناخت از فرد مورد نظر و پژوهش درباره ی زندگی وی اثر خود را می آفریند.
درچنین مواردی، به طور عموم احساس شخصی نویسنده و پژوهشگر در نوشته اش باز نموده می شود. در اینجا نیز امکان حذف و تعدیل و بزرگ نمایی یا منفی نشان دادن فرد وجود دارد.
سفرنامه ها را هم می توان بخشی از زندگی نامه انگاشت با این تفاوت که آغاز و انجام با آغاز و انجام سفر، و در واقع بخشی از زندگی فرد مربوط است. تفاوت دیگر اینکه سفر نامه نویس در طول سفر، بیشتر به توصیف کشورها، شهرها، آثار باستانی و تاریخی، نیز نحوه ی زندگی و آداب و رسوم مردمان دیگر علاقه نشان می دهد و کمتر از خود می گوید.
با این تعاریف، فصل مشترکی بین این انواع و خاطره نویسی محرز و مشخص است اما، کتابی که با عنوان خاطره و خاطره نویسی منتشر می شود، هیچ یک از این ها نیست، خاطره نویس درذهن خود غور می کند و از میان مجموعه خاطرات خود، بخش هایی را که خود می پسندد و به نظرش برای خوانندگان جذاب می نماید، بر بیاض کاغذ می آورد. به واقع، آنچه در کتاب خاطرات می آید گلچینی است از یادداشت های روزانه، زندگینامه وسفرنامه های نوشته و نانوشته ی حک شده در ذهن، کتاب « کرمانشاه، کوچه خرم» خاطراتی است از این دست به قلم فرهیخته ی کرمانشاهی، جناب محمدجواد بیتا که خاطرات وی را در دو دهه از زندگی، از 1330 تا 1350 در بر می گیرد. خاطراتی که اغلب در کوچه ی خرم، شکل گرفته است:
« کوچه ی خرم، کوچه ای دراز و شمالی - جنوبی و به موازات خیابان پهلوی، که اکنون دکتر شریعتی نامیده می شود و در شرق خیابان واقع است. این کوچه در بخش جنوبی از تقاطع کوچه ی دکتر دولتشاهی، که هم اکنون شهید محسن موسوی نامیده می شود، شروع می شد و تا تقاطعی که به کوچه ی حاج زارع متصل می گردید، امتداد داشت. کوچه، هنوز خرم نامیده می شود، گرچه در انتهای شمالی آن به نام شهید بهزاد دیوانیان نامگذاری شده است. اکنون اهل محل به تلاقی کوچه ی شهیدان شعبانی و خرم، چهارراه خرم می گویند. (ص29)
با این توضیح، آشکار می شود که نامگذاری کتاب چه آبشخوری داشته و کاملاً مناسب انتخاب شده است. بگذریم از اینکه نویسنده، نه در این کوچه ومحله، که در محله ی موسوم به « دره لول» کوچه ی بانک بعدی و کوچه ی ثبت امروزی، به دنیا آمده است: چندی بعد، از محله ی دره لول نقل مکان کردیم. من چهارسال یا بیشتر داشتم، در خانه ی جدید در بخش شمالی کوچه ی خرم ساکن شدیم. ( همان جا)
یکی از نکات مثبتی که برای نویسنده باید بر شمرد، صداقت کامل اوست، وی هنگامی که وضعیت خانوادگی خویش را توصیف می کند، به هیچ عنوان و با هیچ ترفندی نمی خواهد خود را به بزرگان و افراد متشخص و این خاندان و آن خاندان برجسته پیوند دهد. او در خانواده ای متوسط -و حتی ضعیف- به دنیا آمده و طبعاً مشکلاتی را که این طبقه ازمردم داشته اند دیده و تجربه کرده است. با کمبود ها ساخته و با همت خود به مقابله با نداری ها برخاسته. وی حتی درسال 1349 بعد از گرفتن مدرک دیپلم- که البته آن زمان اعتبار زیادی داشت- و شرکت در کنکور دانشگاه تهران، بی عذر و بهانه، و بدون احساس شرمندگی آستین همت را بالا می زند و کارگری میکند تا کمکی به معیشت ضعیف خانواده ی ده نفری خود کند:
در همان تابستان (1349) روزها کارگری می کردم، با دستان زخمی و حنابسته، همه روزه سرکار حاضر می شدم... هنگام تاق زدن سقف ها که می بایستی همه ی آجرها را داخل آب کنم و بعد برای بنّا به بالا پرتاب کنم، زیادتر درد می کشیدم، آن قدر پوست دستم از بین می رفت و نازک می شد که از کف دست و انگشت هایم خون می ریخت (ص 313)
به نظر نگارنده، چنین صداقتی، درروایت خاطره های گذشته، به دل خواننده می نشیند و آن را خواندنی تر می کند، خواننده چقدر خوشحال می شود که بعد از خواندن مطالبی از این دست، در می یابد که نویسنده ی خاطرات، پس از گذراندن بیست از سالهای آغازین عمرش، که با سختی و دشواری همراه بوده در کنکور برای ادامه ی تحصیل در قدیم ترین معروف ترین و معتبرترین دانشگاه ایران، یعنی دانشگاه تهران پذیرفته می شود.
خواننده با خواندن جملات امیدوار کننده شادمان از موفقیت خاطره نویس، کتاب را می بندد و شاید چون نگارنده ی این مخطوطات، بی اختیار و ناخود آگاه، این بیت از لسان الغیب را با خود زمزمه می کند:
مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب
به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید
او باخانواده در اتاقی اجاره ای زندگی می کنند که حتی « دستان» یا صندوقخانه ای برای وسایل اضافی ندارد و آشپزی هم در همان اتاق محقر انجام می شود:
باز یادم می آید که خانه ی « بابا مه شی» که در آن مستاجر بودیم، اتاق هایی در سه سوی حیاط داشت... چندین خانوار در پیرامون آن زندگی می کردند. هر خانوار یک اتاق در اختیار داشت... اتاق ما معروف بود به اتاق وسطی. هم اتاق خواب بود و هم محل پخت و پز و آشپزی. اتاقمان دستان نداشت (ص 13)
همین خاطره حاکی از وضعیت نابسامان اقتصادی اغلب آحاد جامعه ی آن روزگار را نشان می دهد که مجبور به قناعت بوده اند و به دشواری زندگی را سر می کرده اند. همین جاست که گاه خاطره نویسان در هیات مورخان تاریخ اجتماعی در می آیند. البته امروز برای هیچ پسر و دختر جوانی به تصور نمی آید که با هم ازدواج کنند و در خانه ای با صاحبخانه و چندین مستاجر دیگر، آن هم تنها در یک اتاق زندگی کنند. امروزه آنچه در آغاز ازدواج شرط می شود داشتن مسکنی مستقل، چه اجاره ای و چه ملکیت، مورد نظر است و بسیار شروط دیگر. با تمام این ها، زندگی خانوادگی سرانجام به طلاق می انجامد.
در جای دیگری، نویسنده به نوع تامین آب از چاه های خانگی اشاره می کند که همین امر گاه موجب روابط نزدیک و حسنه ای بین همسایگان می شده، در حالی که امروزه همسایگان دیوار به دیوار یا ساکنان مجتمعی واحد، شناختی از هم ندارند: گاهی کم آبی و کاهش باران سبب می شد که بعضی چاه ها خشک شوند و به لایروبی یا عمیق تر شدن احتیاج پیدا کنند. صاحب خانه های این چاه های خشک شده و به گل نشسته برای مدتی دچار مشکل بی آبی می شدند... گاه احیای چاه آب مقدور نمی شد. در این موقع، صاحبخانه های دیگر که آب چاه شان هنوز زیاد و زلال بود بدون هیچ گونه چشمداشت و با روی گشاده پذیرای همسایه ها بودند. آنان درِ خانه شان را چار تاق باز می گذاشتند. همسایه ها هر وقت آب لازم داشتند داخل حیاط شان می آمدند و از چاه شان هر چقدر آب که نیاز داشتند بالا می کشیدند و می بردند... مشکل بی آبی یاکم آبی، سبب و بهانه ای برای همراهی و ارتباط نزدیک مردم می شد. رابطه ی چهره به چهره و رخ به رخ بیشتر هم محله ای ها، باعث همدلی، همکاری و همبستگی اجتماعی کرمانشاهی ها می شد. ص 16
در کنار استفاده از آب چاه، نویسنده ی خاطرات، از شیرهای فشاری همگانی و رفتن سرشیر» یاد می کند. شیرهای بلند سنگی که در هر محله ای نصب می شد و توضیح مفصلی از توصیف این شیرها ومحل نصب آنها به دست می دهد. ص 17
ادامه دارد...

این مطلب را به اشتراک بگذارید

اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در google
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در pinterest
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در skype
اشتراک گذاری در odnoklassniki
اشتراک گذاری در digg

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیست − 3 =

8 + 1 =