تاريخ تحولات سياسي كرمانشاهان از مشروطيت تا جنگ جهاني اول

مشروح خبر

نوشته اردشير كشاورز

بخش  صد و هشتاد

درنوبت هاي پيشين از حركت اردوي مختلط فرمانفرما والي غرب به جانب كرمانشاهان و بعد از اتمام جنگ هاي
همدان ، مطالبي گفته شده است.هرچند در تبادل جنگ ها
گاهي نيروهاي دولتي مغلوب و گاهي پيروز مي شده اند و در هر حال با شكست فرمانفرما ، از مجلل السلطان و رسيدن نيروهاي كمكي از تهران كه در رأس آنها يپرم خان
ارمني قرارداشته و در نهايت فتح متوجه قواي دولتي شده
و به استناد مطالب تاريخي مي خوانيم كه فرمانفرما علت شكست خود را مجاهدت سنجابي ها دانسته ،‌چرا كه پيش آهنگان اردوي سالارالدوله ،‌تركيبي از نيروهاي مجلل
(سردار مجلل السلطان ، نوكر خاصه ي محمدعلي شاه مخلوع) ، عباس خان چناري ،‌ قاسم خان سردار ناصر سنجابي و كليايي ها بوده اند. (1)
در اين راستا در يادداشت هاي سردار مقتدر سنجابي آمده است :
« در اين موقع از دوستان خود كاغذي داشتم كه نوشته بودند براي پايان دادن به غايله سالارالدوله ، يپرم خان با مجاهدين و سواران بختياري مأمور شده و قريباً وارد خواهند شد. بي درنگ پيك چابك سواري پيش برادرانم فرستادم و به آنها نوشتم كه به رسيدن نامه ، شب باشد يا روز حركت كنيد و خود را به سنجابي برسانيد. آنها در ظرف 24 ساعت به محل رسيدند. » (2)
اين مطلب گوياي آن است كه در حركت فرمانفرما به جانب همدان و جنگ هاي اوليه، تنها قزاقان دولتي كه يگان تيربار ماكسيم آن تحت فرماندهي رضاخان قزاق ماكزيم (رضا شاه ساليان بعدي) بوده است و ديگر سربازان دولتي ، فرمانفرما را همراهي كرده و لذا نه سوار بختياري و نه مجاهدان مشروطه ، همراه فرمانفرما
نبوده اند كه روانشاد غضنفري هم دركتاب تاريخ غضنفري
به اين مورد اشاره كرده است و لذا سردار مقتدر بر باور خود آورده است :
« علت عدم الحاق بختياري ها و مجاهدين به سپاه فرمانفرما در حركت از تهران به جانب همدان و شورجه ،
اعتراض آنان به عمل دولت در بستن مجلس و تعطيل مشروطيت بوده است. » (3)
و اين مطلب ناصحيح است،‌ چرا كه سردار مقتدر چون سال هاي درازي شايد در زمان تحت نظربودن در تهران در زمان سردار سپهي و بعد از آن در زمان سلطنت رضاشاه ،
وقايع گذشته ها را يا نقل كرده و يا نگاشته است و يا اينكه
گفته شده سليمان خان سالارمقتدر فرزند قاسم خان سردار ناصر سنجابي و برادرزاده ي مورد علاقه اش ، آن مطالب
را از زبان عموي خود نقل كرده ، در هر حال از ذهن خود مدد گرفته ،‌ در اين مورد و موارد چند ديگري دچار
لغزش و خلط مبحث شده ، يعني زمان اعتراض مجاهدان
به عدم انجام مواعيد دولت، مبني بر صدور فرمان انتخابات
مجلس و آزادي مطبوعات و نطق و بيان، كه زمان ديگري
غير از روزگار مورد بحث بوده را با عدم همراهي مجاهدان مشروطه به نيروهاي فرمانفرما مرتبط دانسته كه چنين نبوده و براين روال بسياري از نويسندگان و تاريخ نويسان هم دچار لغزش شده اند.
در هر صورت سردار مقتدر شكست فرمانفرما از نيروهاي سالارالدوله را در ارديبهشت سال 1291 خورشيدي ،
ناشي از اقتدار سواران سنجابي دانسته كه سردار ناصر و سالارظفر با سواران سنجابي از يك طرف و عبدالباقي خان با سواران خود از جانب ديگر بر اردوي فرمانفرما كه قريب دو هزار نفر و مجهز به توپخانه ي كامل بوده اند، حمله برده ، به سختي آنها را شكست داده و توپ هاي شيندر به دست سواران سنجابي مي افتد و اين مورد را فرمانفرما در مكتوبي به پسرش عباس ميرزاي سالارلشكر آورده و تأكيد و يادآوري كرده و شكست خود را ناشي از جديت سنجابي ها دانسته .
در هر حال بعد از آن وقايع هست كه سواران سنجابي اردوي مجلل السلطان را با وصول نامه ي سردار مقتدر ترك كرده و عازم كرمانشاه مي شوند.
و بدين طريق بوده است كه قواي دولتي از طريق قروه ،
كليايي و كنگاور عازم كرمانشاه مي شوند و شجاع السلطان
در يادداشت هاي خودآورده است :
« اردوي فرمانفرما كه به كنگاور مي رسد، قاصد فرمانفرما با دستورات و پيشنهاداتي به خدمت امير اعظم
( داوودخان كلهر) مي رسد و مواردي چند به اين مضمون را ابلاغ مي كند :
« امير اعظم (داوودخان كلهر) به چند دليل بايد از سالارالدوله دست بكشد، او را دستگير و تحويل دهد و اگر
اردويي از كلهر دركرمانشاه است ،‌خارج شود و اگر اميراعظم
مبادرت به چنان اموري بنمايد، دولت اختياراتي از همدان تا سرحد را به او واگذار خواهد كرد.
براي اطمينان اميراعظم بايد از باب ارتباط هاي ايلي با سران ايل بختياري، پيوندهاي سببي چندي را انجام دهد .
امير اعظم (داوودخان كلهر) بدواً پيشنهادها را مي پذيرد به اين علت كه عشاير هم عهد با سالارالدوله و او ، تا آن زمان به كرمانشاه نرسيده بودند، اما در روز بعد از تصميم قبلي خود عدول كرده و براي بدبختي روزآخر و آنچه كه نبايد مي شد، امر به حركت اردوي كلهرداد ، در حالي كه تا آن روزهيچ يك از متحدان كلهر به كرمانشاه نرسيده بودند و حتي سالارالدوله هم به كرمانشاه ورود نكرده بود كه اردوي كلهر عازم بيستون شد و متعاقب آن به جانب صحنه به حركت درآمدند. » (4)
سالار اقبال هم اين مورد را تأييد كرده و نوشته است:
« نزديك ماه خرداد( اواخر ارديبهشت ، اوايل خرداد سال 1291 خورشيدي ) در حالي كه فقط اردوي كلهر آماده شده بود و جاسوس هايش خبر ورود فرمانفرما را به همدان به او (داوودخان اميراعظم ايلخان كلهر) داده بودند ،
بدون اينكه صبركند و منتظر آمدن و رسيدن اردوهاي ساير ايلات هم عهد شود، از كرمانشاه حركت كرده
تا بيستون پيش مي رود و درآنجا اتراق مي كند.
مهتاب شبي بوده است و در حالي كه ايلخان كلهر با روساي طوايف كلهر در جلوچادر نشسته اند، مي گويد :
عجب روز بدي حركت كردم و قرص ماه را مكرر نگاه
مي كرده و مي گفته ، آري چه روز بدي من اردو را حركت دادم ، درست قمر در عقرب است ...
به پسرهايش هم مي گفته : خوب نگاه كنيد ، قمر درست وسط عقرب است، خدا رحم كند. دراين موقع سواري رسيده و كاغذي را به اميراعظم داده ، مي پرسد
نامه ازكيست؟ جواب : قربان نامه ي نظرعليخان است (نظرعليخان اميراشرف امرايي حاكم لرستان شمالي و يكي از پدرهمسران سالارالدوله ) .
پس از قرائت نامه مي پرسد : چرا همين امروز نيامد ؟
جواب : قربان شما عجله كرديد ،‌خوب بود صبر مي كرديد
كه تمام نفرات اردوهاي ايلات برسند.
مي گويد : صحيح است من عجله كردم و با خودش داخل نجوا مي شود: بايد صبرمي كردم تا با تمامي اردوهاي غرب كشور ، فرمانفرما را محاصره مي كردم تا همين يك تير تركش دولت را تمام مي كردم . افسوس كه خيلي بيجا حركت كردم و به بيستون آمدم . اما ديگر دير شده ، خدا رحم كند . » (5)
و اما پيش از وقوع اين حوادث، سالار الدوله با آگاهي از
شكست طرفدارن خود در شورجه ، مصلحت را در استقرار
تعدادي از عشاير مسلح هواداران خود ديده تا از پيشروي قواي دولت درحدفاصل كنگاور كرمانشاه جلوگيري كند و درحاليكه عمده قوايي را كه جمع آوري كرده و عمدتاً از عشاير كلهر بوده تا آن زمان به كرمانشاه نرسيده بودند ، تعدادي از نيروهاي سالارالدوله به عنوان
حايل در بيستون و صحنه استقرار مي يابند. (6)
دركتاب تاريخ مردوخ يا تاريخ كرد وكردستان آمده است :
« شب هيجدهم جمادي الاول سال 1330 ـ شاهزاده گفت : شما به اتفاق ايلخاني (فتح الاياله) به صحنه برويد. مبادا غفلتاً حمله بياورند تا داوودخان مي رسد، به شاهزاده گفتم : ... دعانويس را با پيش جنگي چكار؟
شما با سي هزارنفر جمعيت نتوانستيد جلوي اردوي دولتي را بگيريد ،حالا من و ايلخاني چگونه مي توانيم با دولت مقاومت كنيم ؟ اگر داوود مي آيد اين كار داوود است ، گفت : تا داوود مي رسد ، ما بايد سنگرهاي صحنه را داشته باشيم و من كسي ديگر را در اينجا ندارم ،
يا شما برويد يا من .
دراينجا اشك در چشم شاهزاده حلقه زد ، ناچار گفتم ما مي رويم ، ولي اگر داوود نرسد ، من هم مراجعت مي كنم ،
گفت : داوود نرسد ، من هم در اينجا نمي مانم.
بالأخره من و ايلخاني و سالارمؤيد با دويست و پنجاه سوار ،
به صحنه رفتيم ، دو روز بعد هم خانلرخان سگوند ،
‌معروف به خان لره ( خانلرخان كاكاوند درست است )
با صد سوار رسيد. » (7)
ادامه دارد
ـــــــــــــــــــــ
پی نوشت های ارجاعی :
1- اميرمخصوص كلهر ـ اردشيركشاورز ـ جلد اول ـ پيشين ـ ص 226
2و3- ايل سنجابي و مجاهدات ملي ايران ـ پيشين ـ صص 201-202-203
4-يادداشت هاي فرج اله خان شجاع السلطان منيشي ـ
پيشين ـ ص 39
5- اميرمخصوص كلهر ـ همان ـ صص 227-228
6- گُرد كُرد ـ اردشير كشاورز ـ پيشين ـ ص 148
7- تاريخ مردوخ ـ قبلي ـ جلد دوم ـ ص 302

این مطلب را به اشتراک بگذارید

اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در google
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در pinterest
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در skype
اشتراک گذاری در odnoklassniki
اشتراک گذاری در digg

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

7 − شش =

+ 2 = 5