تاريخ تحولات سياسي كرمانشاهان از مشروطيت تا جنگ جهاني اول

مشروح خبر

نوشته اردشير كشاورز

بخش  صد و هشتاد و پنج

در ادامه مطالب پيشين، پيرامون كشته شدن
داوودخان كلهر ملقب به اميراعظم ايلخان كلهر و پسرش علي اكبرخان سردار،‌مواردي به نقل از آثار مكتوب
آورده شد كه همچنان پيگير موضوع هستيم و لذا از يادداشت هاي فرج اله خان معتمدي مي خوانيم :
« حضرات مجاهدين و بختياري ها كه ازكنگاوربه صحنه
مي روند،‌ اردوي سالارالدوله به رياست داوودخان كلهر با جمعيت كلهر و جمعيت زيادي به صحنه آمده بودند. براي جلوگيري از اردوي دولتي، درصحنه بين بختياري ها
و مجاهدين با اردوي سالارالدوله جنگ واقع مي شود ، دو سه ساعت با اردوي دولتي جنگ مي كنند،‌ دراين بين
علي اكبرخان پسر داوودخان اميراعظم كشته مي شود، خود داوودخان هم گلوله مي خورد و زخمي مي شود . اردوي سالارالدوله شكست مي خورد، ‌داوودخان را يك نفر، سوار مال شده، ‌بغل مي گيرد، نعش علي اكبرخان را هم كلهرها برداشته ، فرارمي كنند. داوودخان هم
بين راه فوت مي شود. » (1)
دركتاب ايل بختياري تأليف اسكندرخان عكاشه ي بختياري كه پيش تر پيرامون محتواي كتاب و نوشته هاي
مولف مطالبي چندآورده شده و در واقع به درستي و
به حق ، پنبه ي كتاب زده شده است، پيرامون كشته شدن
داوودخان و علي اكبرخان آمده است :
« اردوي داوودخان كه رسيدند، جنگ افتاد درميان صحرا، ماهوري بود ، اردوي داوودخان آن را پناه خود قراردادند كه از توپ آسيبي نرسد، تا عصر جنگ در كمال
سختي ادامه داشت، آن اوقات اعليحضرت پهلوي رييس توپ ماكزين (ماكزيم) بودند،‌با تير ماكزين، اسب
عبداله خان فراشباشي ، داوودخان را با دو نفر از سوارها مقتول كرده، هوا كه رنگ روشني گرفت، خود داوودخان تير سختي خورد . پسرش علي اكبرخان مانند شير ژيان عقب مي ماند، شخصاً دفاع همي كرد كه پدر مجروح خود را از آن طوفان بلا بيرون ببرد ، تاب مي خورد ، از چپ و راست ، تير خالي همي كرد كه تير قضا او را از صدرزين به خاك عدم انداخت.
با حال خراب و سوزش تير ناگوار،‌خود را رسانيد به
پدر مشرف به موت، در مقابل پدر، از مركب حيات به زمين ممات سرنگون شد. اين تير ثاني بود كه در كبد و
جانكاه داوودخان خورد، همين قدر گفته بود نعش پسرم را نگذاريد در ميدان بماند، جان او را با روح پسر نامور خود توأم كرده و عالم فاني را وداع گفت.
سوار شديم تا ميان ده بيستون ، چهارهزار كلهر را با پانصد نفر توابع مشهور به خان لره (يعني عشاير كاكاوند ـ كه البته مجعول و بي محتواست) كه از طرف سالارالدوله مستحفظ بيستون و قراول بود، شكست داده ، منزل را شكستيم.
شب را دربيستون مقيم شديم، حضرات ميتِ داوودخان را بار كردند و به اوطان خود رسانيدند. » (2)
فريدالملك كارگزار امورخارجه كرمانشاهان هم
در خاطرات خود آورده است :
« شكست قواي سالارالدوله و فرار او به پشتكوه : چهارشنبه 12 جمادي الثانيه 1330 ـ خبر تازه شكست داوودخان اميراعظم كلهر، از اردوي شاهزاده فرمانفرما ، مابين صحنه و بيستون در گرگوند چم چمال
و رفتن حضرت والا شاهزاده سالارالدوله ، از دلگشا به طرف پشتكوه و ادامه داده است :
« گفتند نعش داوودخان كلهر كه اميراعظم شده بود و در جنگ تيرخورده بود، در قريه ي شيان كه از
قراء كلهر است به خاك سپردند. » (3)
جريان كشته شدن علي اكبرخان فرزند رشيد و دلاور داوودخان اميراعظم ايلخان كلهر كه يكي از امور نامبارك همكاري عشاير كلهر بنا به خواسته ي داوودخان ،
با شاهزاده ي آشوب طلب قاجار، سالارالدوله تلقي گردد، ضمن اين كه فاجعه اي همگاني و سخت تلخ و دردناك براي مردم ديار غرب كشور محسوب مي شد، يكي از مجهولات تاريخي نيز به حساب مي آيد ، چرا كه
هاله اي از ابهام، فراگرد چگونگي كشته شدن آن سردار دلاور و ايلخان بزرگ كلهر، داوودخان اميراعظم سايه افكنده و هريك از منابع مكتوب و بيان يادمانه هاي معمران كلهر به نوع و گونه اي به آن پرداخته اند
و لذا پژوهشگر درمي مانَد كدامين نوشته يا نقل قول صحيح و يا ناصحيح مي نمايد.
برخي از آن آثار و حتي گفته ها بيشتر مويد اين موضوع و مورد هستند كه پدر و پسر هردو با تير قزاق
(تيربار و مسلسل قزاق) كشته شده اند، درحاليكه معمرين و كساني كه در سنين بالاي عمر بوده و اين قلم سال هاي دهه ي يكهزار و سيصد و شصت خورشيدي جهت تدوين كتاب شرح مجاهدت هاي مردم كرمانشاهان و گُرد مردان كرمانشاهي در مشروطيت با عنوان « گُرد كُرد» با آن بزرگان درگذشته مصاحبه كرده است، عقيده داشتند بعد از تيرخوردن ومجروح شدن
علي اكبرخان داوودخان اميراعظم ايلخاني كلهر، با مشاهده ي وضعيت بسيار دردناك و اسفبار جراحت ميل به مرگ فرزند شجاع و دلاورش به يكبارگي دچار فلاكت جسمي و روحي شده و در وضعيت «قي» كه خون
و يا جگر و يا محتويات امحاء و احشاء وي بوده از دهانش بيرون آمده و درمي گذرد و احتمالاً وضعيت «قي»
حادث شده به واسطه ي تير دومي بوده كه به كبد مرحوم
اميراعظم اصابت كرده است.
درهر صورت شجاع السلطان به اصابت دو تير و اسكندرعكاشه نيز دو تير كه دومي به كبد وجانكاه اميراعظم اصابت كرده است، اشاره كرده اند.
سردار مقتدر سنجابي هم به طريقه ي ديگري
به موضوع پرداخته و در يادداشت هاي خود نوشته است كه :
كشته شدن داوودخان و يا در واقع مجروح شدن اميراعظم كلهر به واسطه تيربار مسلسل ماكزيم از جانب
فرمانده ي آتش بار قزاق اردوي دولتي سرتيپ دوم قزاق رضاخان قزاق (رضاشاه ساليانِ بعدي ) بوده و اسكندرخان عكاشه هم به شليك تير قزاق اشاره
مي كند كه در نتيجه اسب عبداله خان ضيغم السلطان قوچه اي ، رضايي كلهر و دو نفر ديگر كشته مي شوند ، اما از اين دونفر نام نبرده است و بعد از اين جريان حتي به دلاوري هاي علي اكبرخان اشاره كرده.
به هر حال سردار مقتدر درخاطرات خود آورده است :
« براي بازداشتنِ كرندي ها از كمك به سالارالدوله به كرند رفتم. در ورود به آنجا، قريب دو ساعت به غروب مانده، شهرت يافت كه داوودخان كلهر و پسرش
علي اكبرخان ، ضمن محاربه با مجاهدين و بختياري ها شكست خورده و كشته شده اند. دو سوار با شتاب
به خسرو آباد كرند فرستادم ، خبر صحيح بياورند ، سوارها به جلوي شكسته ي كلهرها برخورد كرده و خبر آوردند جنگ در نزديكي صحنه اتفاق افتاده و كشته شدن پدر و پسر صحيح است و معلوم گرديد سالارالدوله با شنيدن خبر شكست كلهرها وكشته شدن داوودخان ، سراسيمه به سوي كردستان گريخته .
(درحاليكه فريدالملك نوشته است به پشتكوه رفته) جريان پيشروي مجاهدين و كشته شدن داوودخان و علي اكبرخان پسرش اجمالاً به اين صورت بوده كه اردوي فرمانفرما در تعقيب لشكريان گريزان سالارالدوله ،
‌عازم كرمانشاه مي گردد. شاهزاده ياغي ،‌باقيمانده ي
قواي خود را كه عمدتاً سواران كلهر بوده اند، در بيستون
متمركز مي سازد ، آخرين مصاف آنها نزديك صحنه بوده است كه درآن علي اكبرخان فرزند ارشد داوودخان به قتل مي رسد.
داوودخان به سبب كشته شدن پسر نام آورش پريشان و ماتم زده، در عقب نشيني درنگ مي كند كه ناگهان با تير مسلسل اردوي مقابل‌، يك ران او تقريباً قطع
مي شود و از پا درمي آيد. كلهرها جسد نيم جان سردار خود را به سمت كرمانشاه حركت مي دهند كه از شدت خونريزي و اضطراب در بين راه فوت مي كند.
سواران كلهر وحشت زده و بي نظم مانند گله ي سار پراكنده و راهي خانه و ديار خود مي شوند.
شاهزاده ي پا به فرار نيز با شنيدن خبر كشته شدن داوودخان بي درنگ كرمانشاه را ترك و عازم
كردستان مي گردد . بدين ترتيب ماجراي بي افتخار يك شاهزاده ي ياغي و يك سردار نامي ايران پايان مي يابد. » (4)
ادامه دارد
ـــــــــــــــــــــ
پی نوشت های ارجاعی :
1 - يادداشت هاي فرج اله خان معتمدي ـ پيشين ـ ص 123
2- تاريخ ايل بختياري ـ اسكندر عكاشه ـ پيشين ـ ص 635
3- خاطرات فريدالملك ـ پيشين ـ ص 402
4- يادداشت هاي سردار مقتدر سنجابي ـ پيشين ـ ص 204

این مطلب را به اشتراک بگذارید

اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در google
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در pinterest
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در skype
اشتراک گذاری در odnoklassniki
اشتراک گذاری در digg

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

15 − دوازده =

3 + 7 =