تاريخ تحولات سياسي كرمانشاهان از مشروطيت تا جنگ جهاني اول

نوشته اردشير كشاورز

بخش  دويست و هيجده و پاياني

همچنان كه وعده كرده ايم ، اين بخش يعني بخش دويست و هيجدهم از كتاب اول تاريخ تحولات سياسي كرمانشاهان از مشروطيت تا جنگ جهاني اول از مجموعه چهار كتاب تاريخ تحولات سياسي كرمانشاهان مختص است به بيان لايه هايي از تاريخ نهان مشروطيت در ايران و غرب كشور كه
مي تواند همان تاريخ گفتماني و افواهي و شفاهي
تاريخ در لايه هاي نهان مردم كوچه و بازر كه در واقع
صادق ترين مردم اجتماع گوناگون از بافت هاي جمعيتي ، قوميتي ، شهري ، عشايري و ... و ... است
كه در جلد پنجم روزنامه خاطرات عين السلطنه يا قهرمان ميرزا سالور در روزگار نيابت سلطنت ناصرالملك همداني به صورت مكتوب آن نگاشته شده ،
قهرمان ميرزا فرزند شاهزاده عبدالصمد ميرزاي قاجار پسر محمدشاه و برادر كوچك ناصرالدين شاه بوده كه مادرش از قبيله سالورِ مرو از تبار تركمن هاي خراسان بزرگ بوده است .
يكي از پسران قهرمان ميرزا ، احتمالاً عباس ميرزاي سالور بوده كه در سال هاي 1343 و 1344 خورشيدي استاندار كرمانشاهان بوده اند.در آن سال ها نگارنده اين سطور در كلاس ششم دبيرستان كزازي در شعبه ادبي مصطلح آن زمان به تحصيل مشغول بوده ام .
به هر صورت قهرمان ميرزا صاحب مجلدات ده جلدي كتاب روزنامه ي خاطرات خود با نام روزنامه خاطرات عين السلطنه بوده كه هر جلد آن بالغ بر هشتصد صفحه و در كليت امر نزديك به 9 هزار صفحه روزنامه خاطرات عين السلطنه را نگارنده موفق گرديده در ظرف زماني سه ماه به انتها رساند.
در جلد پنجم ، پاره اي از وقايع تاريخ تحولات سياسي مرتبط با مباحث مربوط به اين قلم توسط مرحوم قهرمان ميرزا عين السلطنه ثبت شده است كه به عنوان ختم كلام در بخش پاياني اين كتاب از پي مي آوريم .
در هر حال همچنان كه پيشتر هم از محضر و ساحت گرانقدر خوانندگان بزرگوار پوزش طلبيده ، نويسنده كتاب يعني قهرمان ميرزاي سالور در بازپرداخت مباحث تاريخي افواهي و در واقع گفتمان محلي و عمومي مطالب و افعالي را به كارگرفته و آورده اند
كه خورند و در شأن مخاطبان عام وخاص نمي تواند باشد و لذا پوزش طلبيده و عذرخواه بوده ، انشاء ا... براين قلم ببخشايند.
در صفحه 3665 جلد پنجم ذيل يارمحمد خان ـ
مجلل السلطان ـ مي خوانيم :
« يار محمد خان گَوَن كَن ، كتيرا بگير كرمانشاهاني را توي هيچ طويله راه نمي دادند، سردار قشون مي شود ،
فرمانفرماي كرمانشاهان و سرحددار عراقين .
مجلل السلطان ... الواط را توي كدام اتاق راه مي دادند ؟
« مگر اتاق هاي مخصوص » سردار مجلل مي شود حاكم كردستان و جانشين ولات با اقتدار آنجا ، همين شد و همين است كه كار به اينجا كشيده كه در روزنامه ها
مي نويسند « ايران از حيث جغرافيا ، نامي دارد نه از حيث حكومت و سلطنت » يك سمت را قشون روس گرفته ، يك سمت را انگليس ، در هر شهر و بلوك و دهات ايران هم سلطان ها‌، پادشاه ها ، امپراطورها ، ياغي ها ، غارتگرها ، توليد شده كه آني و دقيقه اي از غارتگري ، آدم كشي ، فتنه ،‌شرّ ، كوتاهي ندارند
تا همچو خودشان را تمام كنند كه وحشي هاي آمريك و آفريق نكردند . »
همچنين ذيل مطلب يارمحمد خان و سالارالدوله نوشته است :
« از اخبارات خواسته بوديد‌، يارمحمدخان طوري كه در روزنامه آفتاب خواهيد خواند با كمال استادي و جلادت به سالارالدوله غلبه كرد و كرمانشاه را گرفت و تا موقعي كه كار يك سردار را مي كرد از عهده برآمد، اما همينكه مي بايست مملكت داري كند و با پلتيك راه برود،
كار را خراب كرد ، بي جهت آدم هاي محترم بي گناه را
گلوله باران كرد وبه دار آويخت . قشونش هم مشغول چپاول و غارت شدند . لهذا اهل شهر شوريده ، سالارالدوله هم كه نزديك ها بود با قشون داوودخان به شهر مراجعت كرد ، مجاهدين يارمحمد خان را شكست داده ، اغلبي را مي كشد و يارمحمدخان فرار مي كند . آن وقت موقع سالارالدوله است كه مردم را بكشد و شهر را بدهد غارت كنند.
در هر دو صورت بايد ايراني را بكشند و مالش را غارت كنند ،
چه مشروطه فاتح باشد ، چه مستبد ، اي بدبخت مملكت ، اي بد روزگار مردم » (ص3669)
البته اين مورد مربوط است به جنگ هاي يارمحمد خان
با عشاير هوادار سالارالدوله كه پيشتر به آن پرداخته شده است.
در مورد اوضاع حاكم 218 بر كشور در سال 1329-1330
هجري قمري هم مي خوانيم :
« اوضاع اطراف مملكت : سالارالدوله دركرمانشاه مثل قشون امير تيمور ديگر مي گويند چيزي باقي نگذاشته و مجلل السلطان در كردستان ، همين طور مشهد شلوغ است ، طرف فارس به شرح ايضاً نقطه اي را نمي گويند امن است ، اما اخبارش را پنهان مي كنند (صفحه 3674)
پيرامون اقدامات آدم كشي ، ‌غارت ، چپاول ، ناامني و برباد رفتن هستي مردم غرب كشور از رهگذر ضعف حاكميت ، بي توجهي عوامل و زمامداران دولتي مطالب بسيار گفته و نوشته شده است كه در مباحث عديده ، طويل و پيشين اين رشته كنكاش ها آورده شده و نياز به تكرار آنها نيست.
ماحصل كلام در صفحه 3760 همچنين آمده است :
« يارمحمدخان كرمانشاهي ـ اما تفصيل يارمحمد خان مجاهد غيور دموكرات با وجدان يا پدر... كُرد بي نام و ننگ
گَوَن كَن كتيرا گير (با پوزش از اسائه ادب) با فرمانفرما
و مجاهدين به سمت كردستان عازم بودند ، از دوازده
فرسنگي كرمانشاه شبانه با مجاهدين و بعضي از دسته جات ديگر ايلغاركرده ، صبح روز ديگر در خارج كرمانشاه اردو مي زنند و آدم به شهر مي فرستند.
سهام الدوله حاكم و بعضي ها را احضار مي كنند ، حضرات هم گمان مي كنند امر مهم و فرمايش تازه اي
است ، بلادرنگ مي روند همه را گرفته حبس مي كنند، بعد آدم شهر فرستاده دو عرابه توپ و « مونيسيون» توپ و آنچه اسلحه بوده مي برند، سپس اعلاني منتشر مي كنند ، فحش زياد به نايب السلطنه و وزراء و اين كه مجلس مي خواهيم ، بعدهم تلگرافات به تهران . سالارالدوله هم نزديك آنها است و شايد باطناً معيت داشته باشند (يعني همراه يكديگر بوده اند ) فرمانفرما هم سرگردان ومعلوم نيست چه كرده يا مي كند.»
در صفحه 3780 مي خوانيم :
« كشته شدن يارمحمدخان ـ واقعه كرمانشاهان و قتل يارمحمدخان فراموش شد ، فرمانفرما عميدالدوله خودمان را كردستان گذاشته ، مي رود به سمت كرمانشاه .
سالارالدوله وارد كردستان مي شود، عميدالدوله فرار به شه بندري عثماني مي كند، فرمانفرما هم داخل شهر كرمانشاه مي شود، يارمحمدخان شبانه به شهرحمله
مي آورد، تا صبح ديگر جنگ مي كنند ، عاقبت يارمحمدخان
كشته مي شود و جنودش متفرق كه جمعي را فرمانفرما
دستگير مي كند. اين شد نتيجه ي يارمحمدخان مجاهد
و دموكرات غيور كه چندي محل وثوق و پرستش ما ايرانيان احمق بود. »
اما با كشته شدن سردار مجاهد يارمحمدخان كرمانشاهاني ، قضيه سالارالدوله به پايان نرسيد، بلكه با شكست سالارالدوله گروهي از ياوران او دستگير و تحت بازجويي قرارگرفته ، موارد نهاني را افشاء كه در جلد پنجم كتاب روزنامه خاطرات عين السلطنه آمده است كه در كتاب جداگانه اي با نام فتنه هاي سالارالدوله ، ميراث و مرده ريگ واليال لرستان پشتكوه خواهم آورد.
در نهايت سالارالدوله بعد از ايجاد درگيري ها و دردسرهاي بسيار دركرمانشاهان و غرب كشور، راهي شمال كشور شد. ابواب جمع او سواران اجير شده ي بسياري بود كه از آخور و توبره ي روس استعمارگر
مي خوردند ، چون محل تاخت و تاز سالارالدوله نواحي تنكابن مازندران بودكه املاك خاصه ي محمد وليخان سپهدار تنكابني به شمار مي رفت ، امير اسعد يكي از پسران سپهدار همراه زارعان ، عوامل و رعاياي جمعي خود به مقابله ي با سالارالدوله برخاست و با وقوع
جنگ هايي چند كه يكي از پسران امير اسعد هم درآن ميانه كشته شد ، دولت روس به مساعدت سالارالدوله آمد و با تعيين مقرري ماهيانه و ساليانه موجبات خروج او را از كشور فراهم آورد و در نهايت در صفحه 3792 روزنامه خاطرات عين السلطنه ذيل سالارالدوله پشت اسب مي خوانيم :
« در روزنامه ديدم نوشته بود آنها كه سالارالدوله را ديوانه مي خواندند ، سالارالدوله سفيه است ، يا خود آنها ؟ حقيقتاً اين آدم يك سال متجاوز است از گرده ي
اسب پايين نيامده و چكمه از پا درنياورده ، آخر هم با اين جد و جهد احتمال كلي مي رود كاري صورت بدهد ...»

این مطلب را به اشتراک بگذارید

اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در google
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در pinterest
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در skype
اشتراک گذاری در odnoklassniki
اشتراک گذاری در digg

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

65 + = 67