تاريخ تحولات سياسي كرمانشاهان از مشروطيت تا جنگ جهاني اول

مشروح خبر

نوشته اردشير كشاورز

بخش  صد و هفتاد و چهار

درنوبت هاي پيشين بخش هايي از گفتمان هاي مردمي پيرامون فتنه هاي سالارالدوله و جنگ هاي
بين قواي عشايري او و نيروهاي دولتي اعم از مجاهدان ارمني و سواران و نفرات عشايري بختياري در باغ شاه ساوه و ديگر نقاط همدان از جمله شورجه و داوري ها و قضاوت هاي همگاني و عمومي مردم محل هاي مربوطه چه به صورت واقعي و حقيقي و چه در وضعيت شايعه و كذب و آگرانديسمان موضوعات و شاخ و برگ هاي فراوان حوادث، آورده شد
و اينك ادامه ي موضوع به نقل از منابع مكتوب :
« ارمني و بختياري ـ مملكت ايران دارد دو تقسيم مي شود، يكي ارامنه ديگر بختياري ، چنانچه بختياري ها گفته اند ما براي سلطنت خودمان
جان فشاني مي كنيم و حالا چون صمصام السلطنه رأي دارد كه محمد علي شاه بيايد، مي خواهند او را خارج (يعني از دولت و كابينه وعنوان رييس الوزرايي و وزارت جنگ ساقط كنند) و سردار اسعد را به جاي او بگذارند.
من خودم (راوي و ناقل مطالب) به سپهدار (محمد وليخان
تنكابني سپهدار) گفتم تهران مي روي ( منظور حركت
سپاه شمال به جانب تهران و دفع محمد علي شاه بوده است كه سپهدار در رأس سپاه بود) با ايراني ها برو، ديگر اين ارامنه را همراه نبر ، اينها براي خود كار مي كنند و آخرالامر سلطنت ايران را يا به باد
مي دهند، يا تصاحب مي كنند. نشنيد و بُرد (همراه برد)
حالا مسلط بر شما شده اند، كشيش ما مي گفت چند سال است ايرانم ، هرگز ايراني ها را نديده بودم مذهب خود را سست بگيرند ، چه شده است كه حالا ارامنه ... ادرار مي كنند، عرق مي خورند ، ورق بازي مي كنند و هيچ نمي گوييد؟ هنگام آشوب
مناره هاي مساجد را ارامنه رفته كشيك مي كشيدند‌،
ديده باني مي كردند‌، شب بود. راه دور، پله كان زياد، از باالاي مناره به پايين ادرار مي كردند ، آنجا عرق مي خوردند‌، آنجا براي رفع بيكاري بازي ورق
مي كردند » (1)
و در مورد غارت همدان هم مي خوانيم :
« غارت همدان ـ جناب مجدالاسلام مي گفته است :
غارتي كه از خانه ي امير افخم و پسرهايش و ساير خوانين كردند، ازحد احصاء خارج است. قمر السلطنه بيچاره دختر مظفرالدينشاه را هم كشته بودند. اتفاقاً يك خانم فرانسوي آمده بود شورين در خانه يك نفر از نوكرهاي احتشام الدوله منزل داشت، وقتي كه بختياري و ارامنه هجوم به خانه ي احتشام الدوله (غلامعلي احتشام الدوله پسر زين العابدين خان امير افخم قراگوزلوي همداني كه داماد مظفرالدينشاه بود، اين غلامعلي جواني سفيه ، نادان و لاابالي بوده است) آوردند ، قمرالسلطنه فراراً رفت نزد خانم فرانسوي‌، مقداري جواهرات همراه داشت. خانم فرانسوي فوراً بيرقي نصب كرده و خودش جلوي در ايستاد. هركس
آمد مانع شد كه خانه خانه ي من است، دو روز ديگر
قمرالسلطنه لباس فرنگي پوشيده با اطفال خود و خانم فرانسوي آمدند قزوين. از اينجا هم رفتند، گاري حمل اسباب آنها را مي خواستند ضبط نمايند، قنسول فرستاد كه مال خانم است و امورات آنها در اينجا كه كسي را ندارند، راجع به من است و حضرات را با گاري اسباب روانه تهران كرد.
اگرخانم فرانسوي نبود، قمرالسلطنه و اطفالش
كشته شده بودند. » (2)
درآشفته بازار بگير بگير مشروطيت و كي بود كي بود من نبودم ، حكامي كه براي كرمانشاهان تعيين
مي شدند از ترس تا قزوين بيشتر نمي آمدند . فرمانفرما مدت ها در قزوين و زنجان ماند، آصف الدوله
در قزوين مانده بود وحكومت منطقه را سالارالدوله اداره مي كرد و در اين يادداشت ها از اين موضوع و طعنه زدن نويسنده به اينكه قواي ايلي و عشيره اي هم فقط ظاهري داشته اند و در باطن هيچ، مطالبي آمده است كه با هم مي خوانيم :
« آصف الدوله ـ رفتم خانه آصف الدوله ، با حاجي ميرزا ابوتراب مشغول بازي تخته ( تخته نرد) بود،
و سرش را بلند نمي كرد، حاكم كرمانشاهان است،‌ مقيم قزوين. در حقيقت سالارالدوله نايب الاياله ي
اوست و از روزي هزارتومان دخل گمرك آنجا يك شاهي به آصف الدوله نمي دهد كه قاليچه
مي فروشد و خرج مي كند.
فشنگ ارزان ـ فشنگ روسي صد دانه هشت تومان ، تمام پول ايران از دولت و ملت بهاي تفنگ و فشنگ و از
خود كشتن مي شود، پول داديم و از خود كشتيم.
قواي ايلات ـ لاف و گزاف سالارالدوله ـ ‌امروز تمام قواي ما تحليل رفته ، نه قورخانه داريم ، نه نظام قديم نه رفرم جديد ، نه قوه ي ايلاتي كه آن قدر مغرور آن بوديم .
در حقيقت سالارالدوله مچ اهل ايران را باز كرد ،
آن همه لاف و گزاف كه از استعداد و رشادت ايلات خود زدند ، بيست و دو هزار نفرش به واسطه
دوتوپ شيندر فراركرد وكشته شد و تا كرمانشاه عنان نكشيد. » (3)
عمده ي مطالب جنگ باغ شاه ساوه كه شكست عيان، عريان و سنگيني را متوجه ايلات و عشايركُرد، لر و لك شمال غرب ، غرب ، جنوب غرب و حتي تركان افشار قراگوزلو ، حاجيلو، عاشقلوي همدان و غير اينها كرد، در تاريخ شفاهي و حتي تاريخ مكتوب براين مبنا و مدار چرخش دارد كه داوودخان كلهر، پول گرفت، وجه نقد، منات روسي ، اسكناس ، اشرفي طلا و ... و فراركرد .
هرچند مستند به اين موارد در آثاري چون گُرد كُرد
(امير مخصوص كلهر) و ديگر آثار خود ، دقيق ، موشكافانه ، به موضوع پرداخته شده ، اما آنچه كه در اذهان عمومي و در زمان وقوع حادثه باقي مانده به نسل هاي بعدي انتقال و در تاريخ هاي محلي و گفتمان هاي همگاني ثبت و مطرح شده و مي شود، همان تك مضرابي است كه از گذشته تا كنون وجود داشته و آن ، اينكه داوودخان پول گرفت و فراركرد و لذا در اين جلد از روزنامه خاطرات عين السلطنه هم در بيشتر صفحات كتاب موضوع مذكور درج شده و
مي خوانيم:«كسي مي گفته است از شكست سالارالدوله
كه خودش در ميان سپاه او بوده و مي گفت : يپرم صدهزارتومان نوشته بانك به داوودخان داد كه فراركند. فرار او باعث شكست شد. » (4)
و از اين قبيل شايعات ديگر كه :
« يپرم خان براي آن كه خواستند او را به جنگ محمد علي ميرزا بفرستند خود را به ناخوشي زده از خانه بيرون نمي آيد و آنچه در تهران شهرت دارد، مشاراليه متجاوز از پنج ـ شش كرور در ظرف اين مدت
پول و مخلفه جمع آوري نموده است. » (5)
البته اين مورد با توجه به تاريخ مستند و مكتوب
مي تواند بطلان آن مشخص گردد در روي جلد جزوه ي
تاريخچه اي از يپرم خان مصور به تصوير يپرم ارمني به نقل از يادداشت هاي ناصرالملك قراگوزلو
نايب السلطنه آمده است :
« وقتي ارشد الدوله آماده حمله به تهران شد، يپرم را كه در دوران صدارت عظماي عين الدوله ي مستبد ،
مستعفي شده بود خواستم و به او گفتم يكي دو روز ديگر قواي استبداد وارد تهران خواهد شد. انتظار دارم همان طوري كه قول داده بوديد ، رفتار خواهيد كرد، گفت : براي خدمت حاضرم . نقشه او را پرسيدم ،
گفت : صبح مي روم‌‌، پس فردا به كار ارشدالدوله خاتمه مي دهم و روز بعد شرفياب مي شوم.
اين حرف او مرا به ياد جمله سه كلمه اي ژول سزار در فتح آفريقا انداخت ، او نوشت : « آمدم ، ديدم ،
فتح كردم . »
پيش خود فكر كردم اگر يپرم رفت و فتح كرد، بزرگتر از ژول سزار است ، چون او بعد از فتح كردن نوشت
و يفرم قبل از رفتن، همان مطلب را گفت.
البته يپرم ارمني بوده و زاده ي ارمنستان كه در ايران با توجه به فشار استبداد بر روح و جانش ، در عنفوان جواني و در بازداشتگاه هاي مخوف و تبعيدگاه هاي
سهمناك سيبري هرچند نماينده ي حزب داشناكيون
و خود داشناك بود، اما در مشروطيت و تاريخ مشروطه
ايران خوش درخشيد ، هرچند نفس عمل و كار، دولت مستعجل بود. » (6)
ادامه دارد
ـــــــــــــــــــــ
پی نوشت های ارجاعی :
1 و 2- روزنامه خاطرات عين السلطنه ـ جلد پنجم ،
پيشين ، سال 1329 قمري ، صص 3574 -3575 .
بديهي است مطالب برهمان سبك و سياق و روش مربوطه ي خودش نقل مي گردد كه در بييشتر موارد گنگ و نامفهوم است مانند مملكت ايران دارد دو تقسيم مي شود و ...
3و4و5- همان ، صص 3578-3579-3582
6-تاريخچه اي از يپرم خان ـ انتشارات آبان ، برداشتي از مجله ي پرچم ـ 1324 ـ چاپ دوم ، 2537
(1357) تهران.

این مطلب را به اشتراک بگذارید

اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در google
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در pinterest
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در skype
اشتراک گذاری در odnoklassniki
اشتراک گذاری در digg

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

19 − 16 =

9 + 1 =