تاريخ تحولات سياسي كرمانشاهان از مشروطيت تا جنگ جهاني اول

مشروح خبر

نوشته اردشير كشاورز

بخش  صد و شصت و نه

درنوبت پيشين از تهاجم مجاهدان مسلمان و ارمني به فرماندهي سردار يارمحمدخان كرمانشاهي و يپرم خان ارمني و كري خان و كريش و … تحت فرماندهي كل شاهزاده عبدالحسين ميرزاي فرمانفرما والي منصوب ايالت كرمانشاهان به دژ شورجه و شليك توپ توسط يارمحمد خان
به سنگر مدافعان (و) كشته شدن دكتر سهراب خان معاون
يپرم در نظميه كل كشور و … به دست عبدالباقي خان چاردولي
و يورش مابقي مجاهدان به قلعه و در نهايت دستگيري عبدالباقي خان و … توسط يارمحمدخان مطالبي آورده شد و اينك ادامه ي موضوع كه مرتبط است با ثبت واقعه كشتن عبدالباقي خان كه ثنويت گفتار در نگاشته هاي تاريخي ،تا حدي مجهول و با پيگيري موضوع به منظر معلوم روي كرده است كه به آن مي پردازيم :
دكتر مهدي ملك زاده :
درآن سفر جنگي كه به فتح و فيروزي قشون دولت ملي خاتمه يافت ، ضياء السلطان بختياري (محمد تقي خان ضياء السلطان با لقب بعدي اميرجنگ بختياري پسر حاج علي قلي خان سردار اسعد بختياري ) رياست يك عده سوار بختياري را عهده دار بود و يارمحمد خان كرمانشاهي دسته اي از سواران كرمانشاهي و مجاهد را فرماندهي
مي كرد. (1)
ابراهيم فخرايي نوشته است :
قاتل يپرم ، عبدالباقي خان چاردولي بعد از حمله يارمحمد خان كرمانشاهي و ارامنه همراه يپرم به قلعه شورجه
و فتح آن به دست ابرام بختياري از پا درآمد.» (2)
اما مطلب به صورت ديگري در كتاب تاريخ ايل بختياري آمده است :
بنا شد با دويست سوار به اتفاق يپرم خان سردار قبلاً حركت كنيم و سايرين با اردوي فرمانفرما از عقب بيايند . آفتاب كه طلوع كرد ، شنيديم يپرم خان رفته است ، ميل نداشت درآن كار بختياري با او سهيم باشد، ما هم سوار شده وقتي رسيديم ، صداي توپ مكرر مي آمد ، اما كار از كار
گذشته بود .به اين صورت كه عبدالباقي خان چاردولي با كسان و توابع خودش آمده بود ، گردنه را سنگر كرده ،
يپرم خان كه رسيده و توپ به ايشان بسته چند نقاب در سنگرهاشان زده بعضي را كشته، باقي از سنگرها تاب مقاومت نداشته ، فرار كرده و در يك برج عبدالباقي خان كه در شورجه بود وتمام اسب ها را قبلاً كشته بودند كه تا يك نفرشان زنده مي باشد از آن برج بيرون نروند و
چون تمام عيالات خود را چند روز پيش از ده خارج كرده بودند ، محكم ايستادند .
رفتيم تا دو هزار قدمي قريه ، يپرم خان توپ به برج بسته بود و از برج هم شليك مي كردند، گفت سوار بختياري براي جلوگيري از اردوي مجلل ، برود .
برج كه از خشت و گل بود به قدر بيست توپ خورده بود، اما به قدر ذره اي ضرر به او نرسانيده بود، اما يپرم خان تا عصر توپ انداخت كه برج خراب نشد و او كه (يپرم ) آدم خودخواه وجود وليكن اول مرد جنگي و دلاوري بود كه ثاني نداشت ديگ حسادتش به جوش آمده ، با چند نفر مجاهد يورش برد پاي برج.
يك نفر از همراهان را فرمان داد رفت نزديك بگويد ، تسليم شويد ، زدند ميان سرش، ‌افتاد .
خود يپرم خان رفت تا گفت تسليم ،خودش تسليم مرگ شد، ميان دهنش زدند، افتاد. اتفاقاً همان فشنگ آخري بود كه ديگر نداشتند ، تسليم بي فشنگي خود شدند ، عبدالباقي خان را به قصاص سردار (يپرم) مقتول نموده ،
يارمحمد خان كرمانشاهي كه يك نفر از سردسته هاي مجاهدين بود، ايشان را يكجا جمع نشانيده ، ده بار تيرخود را ميان مسلمانان بي گناه و گناه دار خالي كرده بود، بدون رحم و خداشناسي ، هفتاد هشتاد نفرشان را در وادي عدم فرستاده بود.
در ميان برج و اطرافش ، نعش روي نعش افتاده بود،‌
خون از هر طرف جاري و انسان از مشاهده آن هنگامه وحشت كردي … » (3)
البته اسكندرخان عكاشه راوي و نويسنده كتاب تاريخ ايل بختياري، ‌موردي را كه متذكر شده به چشم خود نديده و از ديگران شنيده و راه خطا البته براي او باز بوده است و طبيعي مي نموده كه سران و سرداران بختياري به ديگر سرداران حسادت كرده و آنان را مورد تخطئه و توهين و تهمت قراردهند. چنان كه باز مي خوانيم :
يارمحمد خان يك نفر از اراذل و الواط و ادني الناس كرمانشاهان بود، در دوره مشروطيت كه مدتي يك نوع هرج و مرج و شرارت شريران در داخله ايران حكمفرما بود‌، ايشان هم آدم با جرأت و مشهوري بود،خود را به مليون بست.
سروسوري به هم زد ، جلادت به خرج داد‌، داراي صد سواري
و اسم و رسمي شده ، رعب او به دل اغلب آن ولايت جا گرفته بود…» (4)
به هر صورت كشنده ي يپرم خان و دكتر سهراب خان ،
عبدالباقي خان بوده ، چنان كه مرحوم ابراهيم فخرايي هم نوشته اند :
دولت بار ديگر يپرم را به سفرجنگي فرستاد و او با حملات پياپي اش قواي سالارالدوله را شكست داده، ‌منهزم ساخت و تا شورجه تعقيبشان كرد، ليكن وقتي خواست به طرف قلعه شورجه كه به دست مجاهدين تصرف شده بود برود، خود و همراهش دكتر سهراب با تيرعبدالباقي چاردولي كشته شدند. » (5)
بنابراين نوشته هاي ابراهيم صفايي و مسعود بهنود پيرامون كشته شدن يپرم خان ارمني و قضاياي عبدالباقي خان چاردولي مطالبي پوچ و بي بنياد و اساس بوده و نمي تواند
مدركي در تاريخ محسوب شود و جهت آگاهي بيشتر و صحت هرآنچه گفته شد، متن دو فقره سند پيرامون تهاجم
نيروهاي دولتي به شورجه از پي آورده مي شود :
« سند شماره 107 ـ اداره تلگرافي دولت عليه ايران‌‌ـ از همدان
به باغ 2 ـ به تاريخ 4 شهر جمادي الثاني سنه 1330 ـ
دو ساعت و نيم به غروب مانده برج و قلعه را خراب و شوريجه به تصرف اردو درآمد.عده تلفات اردو ، شش ـ هفت
نفر مقتول و هفت ـ هشت نفر زخمي است،‌از بختياري ها يك نفر مقتول و دو ـ سه نفر زخمي است ، از مجاهدين و غيره شش ـ هفت نفر مجروح و مقتول است كه به جزو فرصت تحقيق نكرده اند ،‌تلفات دشمن متجاوز از دويست نفر است كه غالباً ديده شده،‌ عبدالباقي خان و محمودخان پسر عباس خان چناري (ابراهيم صفايي ، محمد خان چناري نوشته است) و جهانگيرخان و برادر عبدالباقي خان و اسكندرخان كمكي و امين خان و شكراله خان و ساير خوانين چه از طرف مجلل ( مجلل السلطان) آمده و چه با خود عبدالباقي خان بودند ، كليه كشته شدند و يكصد و بيست و نه 129 نفر هم اسيرداريم و الآن در حبس اردو است. شهدا… سردار يفرم خان و جوانان رشيد بختياري جنگي تاريخي نمودند و رشادت محيرالعقول به خرج دادند ـ فرمانفرما » (6)
سند ديگر پيرامون جنگ شورجه :
« سند شماره 108 ـ از همدان به باغ فوري ـ مقام منيع هيأت محترم وزراي عظام دامت شوكتهم ـ چيزي كه
از دست دولت رفت و خيلي محل تحسر و تألم كليه است ،
پس از اين كه شوريجه و ده به تصرف مجاهدين و جوانان رشيد بختياري درآمد و چند نفري از اشرار در برج بودند و هنوز به كلي كار آنها خاتمه پيدا نكرده بود و سردار
يفرم خان با دكتر سهراب خان به نزديك برج رفته بودند، هر دو تير خورده و جهان فاني را بدرود گفتند .
نظر به اهميت موقع ، شب را درحضور حضرت اميرنظام و جنابان اجل آقاي ضياءالسطان و شهاب السلطنه با روساي مجاهدين تماماً‌ به رياست كري خان ، تمكين و قبول كردند و چنين مصلحت ديدم كه رياست مجاهدين به قدرت با مسيو كري خان باشد.
تلگرافي از هيأت وزاري عظام مبني بر حكم رياست مجاهدين و لقب سرداري به مسيو كري خان،‌ لازم است فوري مخابره شود ، فرمانفرما » (7)
روانشاد استاد اسفنديار غضنفري امرايي هم در كتاب خود موضوع مباحث عبدالباقي خان و كشته شدن يپرم خان ذيل مطلب قضاي نبشته نشايد ستُرد ، آورده است :
بدون خودخواهي وگزافه مي گويم آنچه درباره قتل يپرم و چگونگي آن نوشته شده به اندازه ي اين يادداشت ها درست نيست، ‌زيرا كساني كه اين داستان عبرت انگيز را براي من نقل كرده اند كه مخصوصاً ناظر و شاهد جريان هم بوده‌، اكنون زنده هستند (منظور زمان مراجعه ي به آنان هست) آنچه مايه ي تأسف مي باشد اين است سردار بزرگي مانند يپرم خان پس از آن همه جنگ ها و مبارزات سنگين و تحمل آن همه مخاطرات و استقبالي كه از كشمكش هاي عظيم حياتي در ميدان هاي وسيع با دشمنان انبوه مي نمود‌، خود را در يك نبرد موضعي صد در صد محلي با مشتي افراد ساده دل و بي تجربه درگير كند و در قصبه اي كم اهميت به صورتي كاملاً‌ استثنايي و غيرقابل تصور به هلاكت برسد و چنان
عنصر موثر و مفيدي با آن همه آزمودگي ناشيانه خود را هدف تير دشمنان كند و يك گلوله ي سربي از بدنش درآورند. (8)
عاقبت بخشي از نيروهاي مبارز مشروطه خواه با آن همه كشاكش هاي مهيب و خطرناك و سخت جاني هاي بسيار‌،
معمولاً برگي سهل و آسان و پيش پا افتاده بود و سهم آنان از آن همه مبارزه و جان فشاني تنها يك گلوله ي سربي بود كه برتن و بدنشان نشست.
سردار مجاهد يارمحمدخان كرمانشاهي ، حسين خان اميربرق، يپرم خان ارمني ، ستارخان سردار ملي ، باقرخان سالارملي و … و … با همان يك گلوله ي سربي از پا درآمدند
و عاقبت همان كه : توگويي فرامرز هرگز نبود…
ادامه دارد
پی نوشت های ارجاعی :
1- اين مطلب عيناً در صفحات 146 و 147 كتاب گُردكُرد آمده است . روانشاد اسفنديار غضنفري دركتاب تاريخ خود، در اردوكشي مورد بحث ، از بختياري ها كسي حضورنداشت و به نوشته سردارظفر استناد كرده است كه نمي تواند درست باشد، ‌چنانچه كسروي هم درگفتار هفدهم تاريخ هيجده ساله آذربايجان نوشته است :
در جنگ هاي نه و ده روز ديگر ، يارمحمدخان و بختياريان نيز بوده اند ولي در اينجا نامي از ايشان برده نمي شود و ما نمي دانيم راستي چه بوده است.
2- گيلان در جنبش مشروطيت ـ ابراهيم فخرايي ـ شركت سهامي كتاب هاي جيبي ـ چاپ سوم 2536 (1356)
تهران ـ ص 260
3 و 4 ـ تاريخ ايل بختياري ، اسكندرخان عكاشه ضيغم الدوله
ويراستار فريد مرادي ـ چاپ اول ـ ناشر انتشارات فرهنگ سرا
1365 ـ صص 628-629-631-635-636 .
مرحوم عكاشه در نگارش مطلب مذكور كم لطفي كرده و حد ادب را مرعي نداشته ، او در نوشتن مطالب از نثر محاوره اي
بهره برده و انسجام مطلب به همين واسطه از دست
رفته است. عدم رعايت حرمت از جانب ايشان را در شيراز سال ها پيش با حضور پروفسور دكتر سكندرامان اللهي بهاروند و همسرشان خانم دكتر ليلي بختيار به عنوان گلايه
مطرح و از روانشاد استاد ارزشمند دكتر مظفر بختيار استاد ادبيات دانشگاه تهران كه پيش گفتاري بركتاب مذكور دارد، ‌چگونگي را مورد پرسش قراردادم. مشاراليه كه برادرخانم دكتر ليلي بختيار و هر دو فرزندان مرحوم منوچهر بختيار فرزند فتح عليخان بختيار بوده و البته با توجه به حكومت پدران خود بركرمانشاهان درجريان جنگ
جهاني اول و رياست سرهنگ تيمور بختيار ، سپهبد بعدي در جريان كودتاي 28 مرداد سال 1332 درنظام كرمانشاه به كرمانشاهيان ارادت مي ورزند ، دكتر مظفربختيار
پاسخ دادند به سطور آخرين پيش گفتار صفحه 8 مراجعه شود كه مشخص مي كرد آن مرحوم هم به چنان
مواردي خوشبين نبوده و شيوه ي نگارش را نامنسجم مي دانسته است.
5- گيلان در جنبش مشروطيت ـ همان ـ ص 218
6 و 7 – در تكاپوي تاج و تخت ـ اسناد سالارالدوله ـ پيشين ـ صص 166-167 ـ مفاد دو فقره سند تلگرافي مورد اشاره دلالت بر بي اعتباري محتواي كتاب اين سه زن
مسعود بهنود دارد.
8- همان ـ ص 680

این مطلب را به اشتراک بگذارید

اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در google
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در pinterest
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در skype
اشتراک گذاری در odnoklassniki
اشتراک گذاری در digg

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیست + یک =

41 + = 42