« شهدا » نشانه هایی از خدا بر روی زمین هستند

مشروح خبر

به مناسبت یازدهمین سالگرد شهادت محمدصادق هاشمی نیا

نازنین زهرا هستم. 10 سال سن دارم و در دبستان شهدای پروین زاد درس می خوانم. نمی توانم خیلی خوب بنویسم از پدربزرگِ خوبم خواستم تا حرف هایم
را برایم بنویسد. خودم چند خط نوشتم، اما او از من خواست که در مورد پدرم که خلبان بود و شهید شده حرف بزنم تا از زبان من بنویسد . من هم خاطراتي را كه مادرم از پدر برايم تعريف كرده بود ، برايش بازگو كردم تا بنويسد.
اسم پدرم؛ محمّد صادق بود. مثل هر بچه ای پدرم را خیلی دوست داشتم. مادرم مي گويد : پدرم برای ما قهرمانی بود که هرگز تمام نمی شد. وقتی در لباسِ خلبانی بود، بیشتر احساس خوشحالی و غرور
می کرديم. همین الان هم فکر می‌کنم همیشه با من است. پدرم واقعا آدم دیگری بود. با مردم، مخصوصاً خانوادۀ فامیل، خیلی خوب برخورد می‌کرد.
خیلی خنده رو و مهربان بود. برای اینکه دوستان و اطرافیانش ناراحت نباشند، هر کاری که از دستش می آمد، برای آنها انجام می داد و حتی اگر خیلی هم خسته بود، به روی خودش نمی آورد و کاری می‌کرد که به همه خوش بگذرد.
مادرم تعريف مي كند :
یادم می آید که تازه رفته بودیم اصفهان، او از
زیبایی های شهر اصفهان زیاد برایم گفته بود. توی یکی از خانه های سازمانی رفتیم و اسباب و اثاثیه مان را چیدیم. مدّت زیادی نگذشت و هنوز با پایگاه هوایی اصفهان کاملا آشنا نشده بودیم که برای ما مهمان آمد.
پدرم به خاطر اینکه سابقه کاری زیادی نداشت، حقوقِ کمی می‌گرفت و شاید به قول مادرم حتّی برای خرید بعضی وسایل خانه باید قناعت می‌کردیم، امّا پدرم همیشه با صبر و حوصله و با اخلاق خوب، به مادرم امید می داد و می گفت: توکّل به خدا، همه چیز
درست میشه! حالا هم که مهمان ها به خانۀ ما آمده بودند، برای ما کمی سخت بود. پدرم می گفت: مهمان؛ حبیبِ خداست و روزیِ خودش را با خودش می‌آورد. برای مهمان باید سنگِ تمام گذاشت، این را پدرم می گفت و تأكيد مي كرد همۀ چیزهای خوب مثل غذا، تفریح و اگر مثلا ماشین داشته باشیم،
یا بهترین اتاق خودمان را برای استراحت و خواب به مهمان بدهیم و ماشینمان را در اختیارش بگذارید تا به آنها خوش بگذرد.
آن روز، برای مهمان ها کباب زغالی درست کردیم. بوی کباب همه جا را گرفته بود. پدرم؛ برای
همسایه های طبقۀ بالا، چند ظرف پُر از غذا آماده کرد و به مادرم گفت: اینها را به همسایه ها بده، زود برگرد به مهمان ها برسیم!
مادرم به او گفت: شاید کباب کم بیاید و پیشِ
مهمان ها خجالت زده بشویم، امّا پدرم گفت: نترس، کم نمی آید، بوی کباب پیچیده توی راهروها، اگر دلشان کباب بخواهد و به آنها ندهیم، گناه کرده ایم و اصلاً درست نیست.
بالاخره مادرم، ظرف های غذا را به همسایه ها داد و برگشت. بعد، با مهمان ها دور یک سفره نشستیم و غذا خوردیم و غذا کم نیامد، هیچ، زیاد هم آمد. مادرم خوشحال بود و پدرم توی آشپزخانه گفت: خداوند در رزق و روزی مهمان، برکت می اندازد.
چند روزی که مهمان هایمان پیش ما بودند، پدرم آنها را برای دیدنِ آثار تاریخی و جاهای تفریحی برد و به همه خوش گذشت…
حالا می فهمم که چرا بعضی از خانوادۀ شهدا، شهیدان شان را انسان هایی بهتر، فهمیده تر،
شجاع تر، مهربان تر و با ایمان تر می دانستند، انگار خدا در قلب و روح این انسان‌ها، مهربانی و فداکاری و از خودگذشتگی خیلی بیشتری گذاشته و آنها را بیشتر از انسانهای دیگر دوست دارد.
واقعاً دنیای پدرم، دنیای دیگری بود، دنیایی پُر از
زیبایی و عشق و مهربانی؛ دنیایی پُر از انسانیت.
من فکر می کنم شهدا، نشانه هایی از خدا بر روی زمین هستند.

این مطلب را به اشتراک بگذارید

اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در google
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در pinterest
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در skype
اشتراک گذاری در odnoklassniki
اشتراک گذاری در digg

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهار × 3 =

37 + = 42