فراز و فرودهای تلخ و شیرین از خاطرات « دانشکده های من»

مشروح خبر

ح- مولایی فر
بخش دوم

در شش ماهه دوم پس از گرفتن مدرک گواهینامه سال ششم متوسطه، فرصتی پیش آمد تا در بخش راه اندازی جدید توسعه ی تلفن شهری، چند ماهی در شرکت مخابرات ساختمان اجلالیه- در حال حاضر مرکز فنی امام خمینی (ره)- جنب اداره دارایی در خیابان مالیات کنونی با جمعی از مهندسان جوان که از تهران به کرمانشاه آمده بودند، به صورت موقت از نزدیک در امور خدمات اداری، همکاری داشته باشم، جوانانی متخصص در رشته های فنی حوزه ی نصب دستگاه های مخابراتی با مدارک و تحصیلات دانشگاهی و اخذ حقوق های چشم گیر و مکفی که در محیط کار هم بسیار مورد احترام و حرمت روسای ارشد مخابرات و سایر کارکنان اداره بودند. با تفاخر خاصی سرکار حاضر می شدند.
نظر به اینکه از تحصیلات عالیه برخوردار بودند، در گفتار و کردار متین ومودب به نظر می رسیدند. هرکسی از نوع پوشش ظاهری آنان لذت می برد با صورت های آراسته موهای مرتب و شانه زده، پیراهن های خوش رنگ و کفش های براق واکس زده تیپ آنها جداً تحسین برانگیز بود.
در طول مدت همکاری چند ماهه، متوجه این نکته شدم عامل و دلیل این همه احترام از سوی کارکنان شرکت تلفن، جدا از شخصیت ظاهری این جوانان خوش سیما و مبادی آداب بیشتر و بیشتر در پرتو مدرک دانشگاهی آنان با عناوین آقای مهندس فلان و جناب دکتر بهمان نشأت می گرفت.
بنده ی حقیر که از لحاظ موقعیت اجتماعی و شغلی حتی طرز سلوک فردی آنها در جمع همکاران به ویژه در مقایسه مدرک تحصیلی ام با این جمع فرهیخته جداً فرسنگ ها فاصله داشتم، ناگهان به خود آمدم. چنانچه در همان مرتبت و میزان تحصیلات دیپلم باقی بمانم و تنها به شغل کارمندی بسنده نمایم، در آینده... سرنوشت من نیز در مسیر هزاران کارمندانی است که باچندرغاز حقوق ماهانه بامذلت و خواری امرار معاش می کنند. به قول معروف، در آن سال ها باید به « زندگی چوخ بختیاری» عادت کنم در عین ناباوری درصدد برآمدم تا در دوران خدمت دوساله ی
سربازی به دانشگاه راه پیدا کنم .
در همان دوره از زمانه ی وانفسا، برای سه رشته ی
فارغ التحصیلی از دبیرستان یعنی، رشته های ریاضی ، طبیعی و ادبی گرفتن سه نوع مدرک دانشگاهی مطرح و پول آور به ترتیب رشته های مهندسی، پزشکی وحقوق قضایی مد نظر جوانان مستعد و درس خوان بود.
صاحب این قلم که در دو رشته ی طبیعی و ادبی مدرک دیپلم داشتم، برای انتخاب رشته دانشگاهی دست و بالم نسبت با افراد تک دیپلمه بازتر بود. از آنجایی که در دوران مقطع متوسطه از فراگیری زبان انگلیسی بسیار ناتوان بودم و به قول معروف « با نق و جر» در امتحانات اصلی با کم ترین نمره، این ماده درس عذاب آور را از سر باز می کردم. قطعاً نمی توانستم برای رشته ی پزشکی در کنکور سراسری ثبت نام کنم.
اما ناگفته نماند در سیکل اول دبیرستان
(= دبیرستان کزازی) دو نفر از همکلاسی ها که با آنها رفاقت صمیمانه ای داشتم از استعداد خوبی برای یادگیری زبان انگلیسی بهره مند بودند .
در بخش محاوره طوری راه افتاده بودند که یکی از این دونفر درایام تعطیلات رسمی به خصوص روزهای جمعه، به اماکن توریستی از جمله: طاق بستان، بیستون، بازار چهار سوق و زرگرها می رفت تا به عنوان مترجم، مهمانان خارجی که به کرمانشاه می آمدند یاری رسان و راهنمای آنان باشد تا هم به طور عملی در حوزه گفتمان با افراد انگلیسی زبان، تمرین و ممارست داشته باشد و هم اینکه گاهی اوقات، مبلغ ناچیزی از سوی آنها به خاطر حرفه ی دیلماجی نصیبش می شد .
این رفیق شفیق بارها مرا به یادگیری زبان خارجی تشویق می کرد من نیز با شوق و ذوق فراوان کتاب های مورد نظر برای آموزش انگلیسی را که این دو دوست به من معرفی می کردند با پول ناچیز تو جیبی تهیه می کردم.
در طول روز مرتب ده ها لغت انگلیسی از روی کتاب یا ورقه های کاغذی که یادداشت می نمودم، آرام آرام می خواندم تا آن واژه های بیگانه را که تلفظ شان هم برایم سخت بودند و اکثراً از لحاظ شیوه ی بیان ودرستی کلام کلمه ها را غلط تلفظ می کردم بتوانم به اصطلاح آن لغات را حفظ کنم .
البته از یادگیری و آموزش گرامر نیز غافل نبودم اما هر چه بیشتر تلاش می نمودم به همان اندازه ی کوشش پس از چند روز تمام آنچه را که یاد گرفته بودم عین گنجشک های ناآرامی که روی شاخه های درختی جست و خیز می کردند یک مرتبه از ذهنم پرواز کرده و حافظه ام چنان از واژگان انگلیسی و فرمول های دستوری آن تهی میشد انگار نه انگار تا آن لحظه چیزی از زبان خارجی خوانده باشم. حال و احوالم دور ازجان شما درست شبیه الاغی بود که صاحبش صد قبضه تفنگ بارش کرده است ولی در هجوم گرگ های گرسنه بدون استفاده از تفنگ زیر دندان تیز همان گرگ ها
لت و پار می شود.
بنده دو و شایدهم سه برابر تعداد کتاب درسی ام
کتب گوناگون آموزش یادگیری زبان انگلیسی تهیه و خریداری کرده بودم، اما عین همان حیوان زبان بسته ی تفنگ به کول، موقع امتحان دادن و یا مکالمه با کسانی که در گفتمان زبان خارجی مهارت داشتند پای در گل می ماندم به قول مردم کوچه و بازار « پِتَک» ( نخ یا طناب نازک) نمی بریدم . [ این اصطلاح در گویش کرمانشاهی مجازاً به معنی این است: کسی که قادر به انجام کار مهمی نباشد] به هر حال تاریخ اعزام به دوران دوساله ی سربازی فرا رسید
(10/8/51) از بخت بدروزگار و کج اقبالی زمانه، پس از اتمام دوره ی چهارماهه ی آموزشی ، با دو ماه تاخیر زمانی برای گزینش در رسته های نظامی با توجه به میزان نمره ی امتیازاتی که بچه ها در طول دوران آموزشی، کسب می کردند یا به عنوان درجه دار ( گروهبان یکم، دوم وسوم) راهی پادگان های ارتش در مناطق مختلف کشور می شدند تعدادی هم درلباس نظامی سپاه دانش به روستاها فرستاده می شدند که در کسوت حرفه ی
معلمی تحت نظر سازمان آموزش وپرورش ( در آن روزگار اداره فرهنگ) به دانش آموزان ساکن در آبادی ها، تعلیم و تربیت بیاموزانند.
گروهی نیز در بخش حوزه ی سلامت و درمان بانام سپاه بهداشت، خدمت سربازی خودرا به پایان می بردند. افراد کمتری با عنوان سپاه ترویج و آبادانی زیر نظر اداره ی کشاورزی دوره ی سربازی را طی می کردند.
این سربازان تعلیم دیده در ازای خدمات خاص خود که از سازمان های مربوط ماهانه حقوق هم دریافت می کردند. اما وضعیت بنده و سایر بچه های هم دوره با من، با صدور یک بخشنامه بگونه ی دیگری رقم خورد از آنجایی که بخش نظامی ژاندارمری از لحاظ تامین نیروی پرسنلی به سرباز شدیداً نیاز داشت. با کسب مجوز از مقامات بلند پایه کشور دستور العملی صادر می شود تا از بین جوانان دیپلم وظیفه کمبود نیروی ژاندارمری بازسازی شود و ما سرباز صفر شدیم و راهی پاسگاه های ژاندارمری.
ادامه دارد...

این مطلب را به اشتراک بگذارید

اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در google
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در pinterest
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در skype
اشتراک گذاری در odnoklassniki
اشتراک گذاری در digg

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پنج × 5 =

7 + 3 =