من خاک ایران را بوسیدم

2022151
مشروح خبر

یادش به خیر چه زود گذشت ،سی سال.
نوجوانی ۱۲ ساله بودم که در کنار پیاده رو خیابان کاشیکاری کرمانشاه،بساطی روی یه گونی پهن کرده بودم و دستفروشی می کردم ،پیراهن، جوراب،... بگذریم.
یکباره خبری بین مردم دهان به دهان چرخید که های مردم اسیرهای ایرانی را آزاد کردن و الانه که برسن کرمانشاه و به احتمال زیاد سمت چهارراه اجاق میرن. تنها چیزی که یادم میاد این بود که چهارگوشه گونی رو با تمام سرمایه دستفروشیم که توش بود سریع جمع کردم و انداختم توی یکی از مغازه هایی که منو می شناخت و بی خیال کاسبی شروع کردم به دویدن سمت چهاراه اجاق که حدود ۲ کیلومتری فاصله داشت. در مسیر تنها چیزی که نمود داشت و جلب توجه می کرد سیل جمعیت مردم کرمانشاه بود که به سمت چهارراه اجاق می دویدند. به چهارراه که رسیدیم فقط انبوه جمعیت منتظر و چشم به راه بود که تمام خیابانهای اطراف را پر کرده بود.حسی مشترک دلهای آنها را به هم نزدیک کرده بود . اسیرها را که آوردن.....یا ابالفضل ....،مگه میشه حس و حال مردم کرمانشاه را از دیدن اسیرها توصیف کرد.تمام سعی و تلاش این بود که دست اسیری را لمس کنی و صورت او را ببوسی و سمت نگاه اسیری را به خود جلب کنی .و اسیرانی که سر و سینه خود را از پنجره اتوبوس ها بیرون آورده و دستان خود را بر موج جمعیت می کشیدند و ابراز محبت متقابل می کردند‌.
با تمام تلاش از لابه لای مردم و جمعیت انبوه رد شدم و خودم را به کنار اتوبوس ها رساندم و می خواستم که اسیرها را ببوسم. اما نوجوانی بودم که قدم به پنجره نمی رسید به گونه ای که روبوسی کنم .دست اسیر پنجره اولی را محکم گرفتم و هر چه بالا پریدم و هر چه او تلاش کرد میسر نشد و اتوبوس درحال حرکت و سیل جمعیت مشغول بوسیدن اسیران میهن.به پنجره دوم رسیدم و باز تکرار ناکامی ، بالا پریدنها هم جواب نداد و بندگان خدا نا و توان بلند کردن من را هم نداشتند و چند پنجره و اسیر همین گونه ادامه داشت تا اینکه یکی از اسیرها که گویا متوجه این همه اصرار و تقلای من برای بوسیدن آنها شده بود تا کمر از پنجره بیرون آمده مرا در آغوش گرفت وچند بار سر و صورت مرا بوسید و من هم با تمام وجود و سراسر احساس پاک ایشان را غرق بوسه کردم.بعد از بوسیدن اسیر، سرشار از شوق و غرور و احساس خوشایند به سمت خیابان کاشیکاری راه افتادم، مغازه به مغازه گشتم و بساط دستفروشیم را پیدا کردم و دوباره کنار خیابان پهن کردم و ادامه زندگی.. اما تنها چیزی که بعد از گذشت سی سال، هنوز هم وقتی که به یادش می افتم مرا تا اوج خوشی و مستی بالا میبرد لذت بوسه ای است که سرباز رنج برده میهنم ایران بر گونه های من زد .من ایران را بوسیدم و او مرا.
مسعود پیری

این مطلب را به اشتراک بگذارید

اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در google
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در pinterest
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در skype
اشتراک گذاری در odnoklassniki
اشتراک گذاری در digg

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دوازده − 7 =

8 + 1 =