نقد و بررسي كتاب « عسل تلخ »/نوشته محسن اخوان گوران

مشروح خبر

بخش اول ـ قسمت دوم

سيدمعتصم هاشمي

ادامه از تحليل متن (1) ، تعيين هويت :
الزامي نيست متني خاص اگر في المثل خاطره گوست نتواند قصه گو هم باشد ، همچنان كه در عسل تلخ آشكارا بيان خاطرات ( حتي در آن پاره هايي هم كه در سطح روايت
مي مانند و به مرحله داستان كوتاه مدرن نمي رسند)
را مانند قصه اي كه روايت مي شود داريم.
قالب ها نه انحصاري اند و نه ابدي. روايت گري سرشت
مشترك و اصلي خاطره گويي و قصه پردازي و داستانسرايي
تازه است. هيچ خاطره اي بدون روايت انتقال نمي يابد
و در غير از ذهن و ياد وجود ندارد و ممكن نيست صورت بيروني يابد ، اما ممكن است خاطره گويي قصه پردازي نباشد يا باشد. ( قصه پردازي اصولي ويژه و ترتيبي
خاص دارد. ) (1)
برخي از اين صور( خاطره ، قصه ،‌ داستان كوتاه تازه) ظرفيت تبديل به آنديگري را دارند ، گرچه اين خاصيت مطابق همين
ترتيب و توالي ويژه اي كه در پرانتز آمد منطقي تر و معمول تر
مي تواند ظاهرشود. بدينگونه امكان آن هست كه اين فرم ها الي الابد در قفس تنگ خود محصور نگردند و حدوث گذار
(مخصوصاً از خاطره به بقيه) صورت واقع بيابد و اين نكته ايست
كه فهم آن براي بحث حاضر ضرورتي حياتي دارد.
قوالب و گونه هاي پيش گفته در شرايط مناسب آن قدرها صُلب و داراي مرزهاي نفوذ ناپذير نيستند والاّ نويسنده نمي توانست با زبان داستان كوتاه مدرن و پرداخت
ويژة آن ، به «نعمتي» و « آقادايي» و « عشق بازي با قبر» و «پدر» و « واي پدرم» و حتي روايتي خوش ساخت مانند « شوهر خالة كفترباز» را كه داستان كوتاهِ تازه هم خوانده نمي شود ـ بپردازد.
دراين قالب ها و گونه ها سياليتي موجود است كه در صورت
لزوم استحاله اي ميان آنها (خصوصاً تكوين صور
ابتدايي تر ( خاطره گويي ) به اشكال متعالي تر (داستان كوتاهِ تازه) را ممكن مي سازد.
زمينه و امكان چنين استحاله و گذاري نيز از آنرو آماده و فراهم است كه اين زيرشاخه ها از نوعي خويشاوندي برخوردارند و همگي (خاطره ، قصه ، داستان با شيوة امروزين و … » تحتِ عنوانِ عامِ ژانر « روايي» با حفظ خواص ويژة خود قرار مي گيرند.
حال با اين مقدمات مي توانيم به نتيجة نهاييِ اين بحث برسيم و آن اينكه صرفاً به واسطة واقعي بودنِ مضامين و موضوعات دركتابِ موسوم به « عسل تلخ » و اطلاع
قطعي بر شرح حالي بودنِ پاره ها و تعلق به شاخة
خاطره نويسي ، نمي توانيم حكم به هميشگي بودن
چنين ماهيتي براي آن دهيم.
عسل تلخ مي تواند پيش از هرچيز ، سرگذشت نويسنده و خاطره نويسي او باشد و طبعاً هم هست ، اما در عين حال
استبعادي ندارد همزمان قصه پرداز و به خصوص داستان سرا
(از نوع معاصر و مدرن) نيز باشد. اگر شيوه بيانِ داستان كوتاه كه در اين اثر كاربرد يافته ، بتواند درهرپاره به طور يكدست حفظ شده و دچار تغيير مسير و دگرگونيِ شيوه نگردد و در مرحلة بعد لااقل نشانه هايي از عناصر ديگر داستان كوتاه را درآن ببينيم.
مي دانيم كه در عسل تلخ ، با سيمايي مركب روياروي هستيم و شيوة زبانيِ داستان كوتاه در پاره ها همه جا يكنواخت نيست و ممكن است تا پايان قطعه دوام نياورد و پايدار نباشد. مفهوم ضمني بيان مذكور اين هم هست كه به هر حال چنين شيوه اي در بيان و پرداخت (داستاني) دست كم به صورت ناهمسان وجود دارد، همچنان كه از بعضي عناصر داستاني هم ولو محدود مي شود نشاني در برخي پاره ها يافت. و اين همة سرماية مجموعة مذكور است كه در عرصة بررسي رخسارة داستاني مي توان روي آن
حسابي باز نمود گرچه بخش هاي گوناگون آن از منظر خاطره جذابيت خاصّ خود را دارند.
اينك مي بايست پرسيد چرا ؟ چرا چنين است و نمي تواند
جز اين باشد و از لَوني ديگر؟! چرا با وجود واقعيتِ بيروني داشتنِ كليتِ پاره ها و عينيتِ « بي برو برگردِ» آنها
كه جايي براي « ناواقعِ داستاني» در عسل تلخ باقي
نمي گذارد تا اجزا و عناصر ، « مخلوق» و هم داستاني باشند ، باز هم مفرّي هست و براساس آن ممكن است بتوان
نظرية استحاله را مقرون به نتيجه تلقي كرد و از اين راه
به دنياي داستاني ورود نمود و باري ديگر همين ماجراها را تا حدي در ناواقعِ داستان آفريد ؟
بايد گفت چنين آفرينشي در واقع نحوه اي بازآفريني
مي باشد كه اينجا بيشتر در دل زبان و شيوه پرداخت
روي مي دهد و به هر حال با حد معيني از خلاقيت و رؤيتِ شمايي از ساخت هنري در اثر (يا قسمت هايي از آن)
ملازمتي انفكاك ناپذير دارد. اين وضعيت جرياني دروني و پيچيده است و وجوهي از آن در بخش هاي سه گانة نوشتة
حاضر بازتاب يافته است.
يكي از آن وجوه شايد اين باشد كه اگر با دقت و تعمقي در خور بنگريم متوجه مي شويم در عسل تلخ نويسنده و راوي
( كه در وهلة اول معمولاً «يكي» دانسته مي شوند) در همه
زمان هايِ روايت شده و به هنگام نوشتن نيز، و يا در كل پاره هاي كتاب و بلكه بندها و سطور مربوطه ، آن انطباق صد درصدي را با هم ندارند.
راوي البته نويسندة هرزمان است و اينكه از زبان اول شخص مفرد روايت مي كند زاوية ديد ويژه اي ايجاد
مي نمايد ـ كه ـ عينيت پاره هاي كتاب و احساس واقعي بودن آنها را تقويت هم مي نمايد ، پيداست اين امر
به انتخاب نويسنده راجع است و راوي را نقشي درآن نيست.
اما مگر راوي همين نويسنده نيست؟! هست، ولي او نويسنده
است در تمامي زمان هايي كه مضامين كتاب صورت عملي
داشته اند،‌نه ديگر زمان ها و خصوصاً نه حالا. راوي در هر پاره هم سنِ نويسنده است در زمانِ وقوع مضمونِ آن پاره .
اما نويسنده كه در اين اوانِ بسيار معاصر به بازيابيِ خودِ تاريخي اش (يعني راوي ) در هر زمان پرداخته بيشتر اينجايي و اين زمانيست ، با تمامي سكون ها و محافظه كاري هاي
خاصّ آن و معلوم نيست تا چه حد تمامت و واقعيت برون و درونِ راويِ گاه خردسال و گاه نوجوان را اينك و اين زمان دريافته باشد.
راوي نويسنده است در زمان ها و اطوار و ساليان مختلف. گاه كودكي معصوم است و البته بهانه گير و عاطفي ، زماني هم
كودكتر يا بزرگتر و بزرگتر ، روزگاراني در برزه دماغِ (2)
ساليانِ دهة سي سير مي كند و اواني در تهران يا كرمانشاهي
بس پيش تر از حالا .
نويسنده اما (درست در مقاطع زمانيِ نوشتن) جز اين زماني
نمي تواند باشد. او با هزار رشتة مرئي و نامرئي با بينش و اقتضاها و امكاناتِ حال پيوسته است و به هيچ روي از ترم زماني حاضر و خواصِ اجتماعي و روانشناسيِ فردي و عمومي اين فصلِ به خصوص رهايي ندارد.
وي به هيچ وجه ، ديگر ، راوي دورة دبيرستان پهلوي و يا زمان مواجهه با زن رؤياييِ دمِ مدرسه ابتدايي نيست و معلوم نيست تصويري كلامي كه از آن « آنات » بر ذهن راوي تحميل مي نمايد و از زبان او بيرون مي كشد دقيقاً
« حاقِ مطلب » دربارة آن زمان و آن افراد و آن رويدادها باشد. البته قابل فهم است كه اين تصوير در حدّ بالايي از درصد
(بيش از هفتاد درصد و چيزي نزديك آن مثلاً تا هشتاد درصد )
بازتاب رويدادهاي آن ايّام است ، اما همين عدم انطباق صددرصدي زمينه اي در ناواقعِ داستاني مي گشايد تا نويسنده
با ذهنيتِ معاصرش گوشه اي و كُنجي و گاه عرصه اي براي خلاقيتي دست كم درحد بازآفرينيِ كارآمد رويداده ها
بيابد و در صورت تواناييِ ذوقي حصه اي از منزلت هنري براي حاصل كارش به دست آورد.
نويسنده درآن زمان هاي جادويي صرفاً راوي در كتاب حاضر بوده نه نويسندة امروزي با تعلقات كنونيش و از آن روزگاراني كه مي توانستند رؤيايي باشند و در خاطرات رؤيايي بمانند و نماندند و جز ميراثي از « كابوس» حاصلي براي او نداشتند كنده شده و گرچه ذهناً در سيطرة همة آن چيزهاييست كه راوي مي گفته ،‌ اما گفتن ندارد كه وي نه ديگر راويِ آن زمانست و نه آنچه از خاطره بيان
مي دارد ( از منظر جوهر دروني واقعيت و نيز هنر ( 3) مطلقِ
همان رونديست كه آن زمان ها طي شده است.
پرواضح است كه راوي به آن عوالم به گذشته نزديك تر از نويسندة (معاصرنشان) است، راوي واسطة ذهنِ اكنونيِ نويسنده و آن دنياهاست و در يك چنين حالتي هيچ چيز دقيقاً در اين پاره ها به طور صد درصدي و كامل هماني نيست كه در آن اوان بوده .
آنچه در پاره ها بازتاب يافته آن مقدار از واقعيتِ آن سالهاست
كه نويسندة معاصر و دور از آن دوران و بدور از تصاوير تاريك
و روشنش و اقتضائاتِ الزاماً به تمامي درك ناشده اش پرداخته و لذا با وجود تكية واقع گرايانه بر يادها مي توان نشانه هايي از ناواقع يا واقعيتِ متشتت و پاره پاره شده و كاستن و افزودن به ويژه در امور درونيتر و دريافت ناقصِ احساس كلي آن زمان ها را در متن مشاهده نمود.
درحقيقت واقعيتِ خاطره ها با عبور از صافي ذهن نويسنده و انواع دخل و تصرف درآن پردازش و بازآفريني شده و درست
به همين دليل انتخابي از ميان انتخاب هاي احتمالي
روي داده و آنقدر جا براي «ناواقعِ داستاني» باز شده است كه بتوان از مقولة خلاقيت نزد نويسنده صحبت نمود.
بنابراين زمينة گذار از عرصه اي معمول به ساحات هنري ممكن نشده است در صورتي كه بعضي از پاره ها كه كانديد چنين پروسه اي هستند بتوانند تاب يك نقد اصولي را
داشته باشند و معلوم گردد كه واجد عناصري چون پرداخت
مناسب و پلان و شخصيت پردازي و تعليق در سطحي قابل
پذيرش مي باشند و آن بحث ديگريست.(4)
بازهم از زواياي ديگري و در چارچوب همين ارتباط ارگانيك
ميان نويسنده و راوي مي شود به نكاتي ظريف و نسبتاً راهگشا
رسيد، مانند آنكه نويسنده، دراين اثر اگر نيك بنگريم ،
به صورت ناملموس و نامحسوس واقع و حال را نمايندگي مي كند و رسماً و مكرر مي گويد اينها نيست مگر خاطرات عينيِ او و (ظاهراً همين طورهم هست) ، غافل از اينكه راوي عينياتِ خاطراتِ او را همچون قصه اي ( و در اينجا به مثابة داستاني كوتاه با شيوة پرداخت زبانيِ آن ) و نه با شيوة بياني خاطره ، انتقال مي دهد.
ذات سيال واقعيت در ذهن دائم دگرگون شوندة راوي و درگذر از مسير رشد او ( كودكي كه سال به سال به نوجواني نزديك تر مي شود … ) و ايضاً عدم انطباق كاملِ نويسنده و راوي ، ( نويسنده همواره در مهي گنگ از يادها او را
« راوي را » را به خاطر مي آورد و البته نمي تواند مدعي
شناخت و يادآوري كامل او باشد ) (5) همه و همه سبب آن مي شوند تا نا واقعيت و داستاني بودن (دربرابر واقعي و خاطره يي و عيني بودن) كه لازمة اصلي آفرينشگري و خلاقيت نويسنده است‌ ، در كنار خاطراتِ واقعي و بيان عيني آنها ( كه اينها هم ماية اصلي خاطره گويي هستند) كمابيش جايي و فضايي براي خود در عسل تلخ بيابد و رخساره يي جدي به خود گيرد. در حالت اخير بديهيست مفرّي ( از گونة آنكه پيشتر اشاره نموديم ) ظاهر مي گردد تا بر پاية آن بتوان در اين غلبة خفقان آور
« گزارشِ واقع نويسي » ، كرانه هاي ظريف و شكنندة خلق و آفرينشگري را رؤيت نمود ، فارغ از اينكه نويسنده در هر پارة كتاب تا چه حد موفق يا ناموفق است.
تحليل و سنجش دقيق مناسباتِ اينهماني و نااينهمانيِ
راوي و نويسنده ممكن بود در صورت تدقيق و تعمقِ افزونتر
به نتايج ملموس تري منتهي شود گرچه در اين مسيرِ
پرمخافت و بسيار دقيق لازم مي آمد گاه از منطق عيني فاصله
گرفته و در ضرورت ها و ايجاباتِ ذهني تري سير نماييم.
مقصود اصلي و حداقلي در قسمت اخير نوشته تقريباً آنست كه واقعي و يا داستاني بودنِ آنچه در پاره هاي كتاب
آمده چندان با انطباق ها و ناانطباق هاي زمانيِ راوي و نويسنده بي ارتباط نيست و مكانيزم آن مي توانسته چيزي باشد شبيه آنچه گفته شد.
در پايان بخش تأكيد براين نكته كه عنصر اصلي در بازآفريني،
نثر و پرداخت داستاني مي باشد لازم به نظر مي رسد و اينكه
خلاء ديگر عناصر نيز توسط همين عامل پرمي شود.
ادامه دارد
ــــــــــــــــــــــــ
پي نوشت :
1) دراصل قصه با داستان كوتاه يكي نيست، اينجا مسامحتاً
برجوهر حكايت گويي مشترك آنها تكيه شده.
2) از محلاتِ شهر كرمانشاه.
3) آنگاه كه خاطره به صورت داستان بيان مي شود شيوه بيان
« خصوصاً در رخساره هاي معمول و كلاسيك » به سوي دريافت كُنه و سرشت امور مي رود و اين درحاليست كه فقط
نكاتي كلي از آنچه روي داده در آن زمانها ، دم دست هستند
و شرايط پس زمينه اي و احساس ها و دريافت ها و امور دروني تر در لايه هاي متداخلتري نهان گشته اند.
4) اينها خواص داستان كوتاه كلاسيك هستند، اما به طور كلي براي رسيدن به «شكل هنري» و يا (دراشكال نوترِ داستان كوتاه ) الزامي بر وجود همه آنان نيست يا ممكن است
نباشد و صرفِ پرداخت هنري كافي به نظر رسد.
5) البته نويسنده در تمامي مواضع شايد نتوانسته از منظر ذهن راوي (كودك) و شرايط و لوازم آن به امور بنگرد كه اين مسأله به لحاظ عدم دريافت كامل واقعيت خاطره يي و تصرفات در آن، مُمدّ وجه خلاقيت ولي از جهت ناشناختن كودك ( به صورت كاملتر ) نقطه ضعفي براي اوست. البته شناخت مطلق راوي ناممكن است اما پرداختي نسبتاً كامل از او نامقدور نيست.

این مطلب را به اشتراک بگذارید

اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در google
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در pinterest
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در skype
اشتراک گذاری در odnoklassniki
اشتراک گذاری در digg

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

9 + دوازده =

5 + 5 =