نگاهی به تمثیل نامه «در باغ چه افتاد؟!» به قلم «محمدمسعود کیایی» داستان نویس کرمانشاهی

6-1 (4)
مشروح خبر

ح- مولایی فر

در این نوشتار، هدف این است که از مضمون یا پیام داستان «در باغ چه افتاد؟» نوشته ی استاد «محمدمسعود کیایی» داستان نویس فعال شهرمان که تمثیل گونه به اتفاق دهشتناک و در عین حال مرگبار ظهور و پیدایش ویروسی ناشناخته که در زمانی کوتاه مناطق مختلفی از پنج قاره ی جهان را زیر مهمیز کشنده خود به ستوه آورده است، ذهنیتی تازه بیابیم. تا در قالب نوینی از روایت داستانی، قصه ی پر غصه ی فروافتادن قامت انسان ها را در خزانی به بلندای چهار فصل طبیعت، در باغ زندگی، ماتم زده و گریان شاهد باشیم.
جناب کیایی، در باب داستان می گوید: «...داستان، با روایت، داستان می شود. به عبارتی روایت نوشتاری آن رویداد یا رویدادها داستان می شود و بدیهی است بدون حضور شخصیت یا شخصیت هایی، داستانی هم شکل نمی گیرد.
در کتاب های آموزشی داستان نویسی، رویداد، شخصیت، وصف، گفتگو و صحنه پردازی ( موقعیت زمان و مکان یا فضا سازی ) جزو عناصر داستان به حساب آمده اند. اما مگر داستان بدون نثر روایتی ممکن است؟ مسلما خیر، و باز تکرار می کنم: داستان روایتی است که داستان پرداز می نویسد: ... باید داستان پردازی با داستان نویسی توامان باشد و همراه هم روایت را پیش ببرند...» -نقل به اختصار از یادداشت های کیایی-
به هر حال نوشتار « در باغ چه افتاد؟» نمونه ای از داستان پردازی است که درمتن آن مرگ شخصیت نمایان است ولی قلم پرداز توانمندانه در نوشتار خویش، از فاجعه ای سخن می نگارد که خواننده تمثیل گونه به عمق مصیبت که دردناک گریبان انسان ها را چسبیده است و بدون فرصت دفاع از خودشان شوکران تلخ و کشنده ی مرگ را قطره قطره در حلقوم می ریزند و ناخواسته طوق مرگ را بر گردن می آویزد و به زردی رنگ خزان از جهان با طراوت رنگ های شادمانه ی زندگی، معلق زنان با تازیانه ی بادها در سطح باغ حیات فرو می نشینند.
برای ورود به قصه، داخل باغ می شویم تا در آنجا ببینیم در باغ دارد چه اتفاقی می افتد:
آن سال خزانی عجیب و غریب در رسید. زودتر از همیشه آمد و با خزان هایی که باغ در سالهای پیش دیده بود فرق داشت. حدّ و حدودی نمی شناخت. زودی آمد سبزی برگ ها را گرفت؛ رنگهای زرد و نارنجی و سرخ و قرمز جایشان نشاند.
درخت های باغ همدیگر را تماشا می کردند و آه می کشیدند. جز این آه ها بین شان سکوت بود و در حیرت افتاده بودند. هنوز درختان به این رنگارنگی خو نگرفته بودند که بادهایی تند وزید و همه را ریخت. درختان محو ریزش برگهای خود بودند و مبهوت مانده، که تکانه های بادوزان قرار از آنها گرفت. بیم شکستن شاخه ها بر جان آنها افتاد. خزان به مرگ گرفت تا درختان به تب خشنود باشند.
دمادم باد می وزید و بر تن درختان سیلی می زد. و به تدریج جان در تنشان نماند تا با این سیلی های بی امان سرخ شوند. رنگ ها رنگ باختند و تنها خاکستری و قهوه ای کمرنگی ماند. باد برگ های پریشان بر زمین را این سو و آن سو می کشید. به تنه ها و شاخه ها می کوبید و به طرزی جدید بر زمین می گسترد. و باز بلندشان می کرد. تابشان میداد. گیج تر و سرگشته تر بر زمین پخش وپلایشان می کرد.
چنان شد که درختان فرصت نمی کردند همدیگر را بنگرند. تا باد اندک درنگی می کرد و این ها می خواستند قد راست کنند اوضاع خود و بقیه را تماشا کنند ببینند چه به سرشان آمده؟ دوباره وزش بادی تند شاخه ها را به هم می کوبید. دست و بال های درختان، خودشان را کتک می زدند و آن درخت ها که به هم نزدیک بودند شاخه های یکدیگر را زیر ضربات پیاپی می گرفتند.
دیری نگذشت که باران بارید با دانه های ریز و شبنم آسا. ازین رو آن را جدّی نگرفتند. بعد تند شد و رگبار گرفت چندان که برگ های جان سختی که پراکنده از هم میان شاخه ها پناه گرفته پنهان شده بودند با برکشیدن صفیری سوزناک از دل، کنده شدند رو به زمین خیس نگونسار شدند.
درختان باغ امان نمی یافتند همدیگر را ببینند. نمی توانستند همدردی خود را نشان دهند و یکدیگر را دلداری دهند. همه چیز آنقدر سریع اتفاق می افتاد که فرصت بیان هر دریغی را می گرفت.
باران ها تندتر شدند با بادهای وزان هم داستان شدند و توفان درگرفت تن درختان باغ را کوفتن گرفت.
جوان ترین شاخه ها که ترد و شکننده بودند جان در نبردند. کهن ترین و افتاده حالترین شاخه ها نیز پایداری از کف دادند؛ خیس و تلیس و لرزان، قرچ قرچ کنان شکستند و افتادند. و درختان مجال نیافتند در سوگ عزیزانشان همدردی کنند.
باغ از بادهای وزان و باران های پیاپی نیاسوده بود که سرمایی جانسوز در افتاد و غافلگیرشان کرد. سرما بال گسترد و باغ را غرق کرد. درختان، شاخه هایشان را به هم نزدیک کردند. سرما بیدادش را بیشتر کرد.
شاخه ها همدیگر را بغل گرفتند و تا توانستند خود را تنگ به هم فشردند. چندان تأثیری نگذاشت. برفی سهمگین بارید و چتر انداخت روی درخت های تکیده و سنگینی اش شاخه های جان سخت را خم کرد.
چند شب که گذشت همه ی درختان یخ زدند. حالا دیگر با هر باد وزانی صدای قرچ قرچ دندان های تن یخ زده ی درختانِ باغ به گوش می رسید و صدای خشک شکسته شدن شاخه های جان سخت پشت سر هم شنیده می شد. درختان بر خود می لرزیدند و در انجمادی مرگ آفرین، توان نالیدن را نیز از کف داده بودند.
آن سال زمستان هم عجیب و غریب در رسیده همه چیز را پایمال کرد. هر چه بود از روزگاران، با باد ریخته با باران روفته با سرما تکیده شد و زیر برف یخ زد. با شکستن و افتادن شاخه ها، از باغ چیزی نماند.
تنها تنه های تک افتاده باقی ماند؛ تنه هایی بی سر و دست، جان از تن رفته چون اشباح.
باغ غریبانه به خود می نگریست و خود را به یاد نمی آورد. حتی یارای گریستن نداشت. بیچاره باغ!
در خاتمه به کارنامه ی ادبی این داستان پرداز نواندیش نگاهی می اندازیم:
1- در حاشیه شط
2- به یادم درختی بنشان
3- وقتی که مرگ آرامش است
4- عشق، بی خبر می آید
5- کسی تنها نمی ماند
6- کژال
7- آوازهای آب نثرهای شاعرانه
8- خاص بانو
9- سال های بی سرور
10- روایت های راویان ( داستان بلند) 1397
11- شاخه ای گل
12- قصه های آذر کوچولو
نقل به اختصار از جریده ی آفتاب کرمانشاه شماره 43 مهرماه 1399
یازده مورد از عنوان ها، در قالب داستان های کوتاه به صورت مجموعه داستان، از سال 1372 تا سال جاری 1399 چاپ و روانه بازار کتاب شده است.

خزان ١٣٩٩ محمد مسعود کیایی

این مطلب را به اشتراک بگذارید

اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در google
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در pinterest
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در skype
اشتراک گذاری در odnoklassniki
اشتراک گذاری در digg

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

10 − 1 =

3 + 6 =