کنکاشی در زندگی نامه و سروده های استاد یداله عاطفی فرزانه ادیبی که با عطوفت معلمی و تراشه های الماس شعر زنگار نامهربانی را از آبگینه دل ها می زداید

مشروح خبر

ح- مولایی فر
بخش هیجدهم

در یکی از سه شنبه های اسفند ماه 1380 که به عادت مالوف و طریق محمود سالیان پیش در پاتوق همیشگی، کتاب فروشی ایران، مغازه آقای جبار مهرجو به همراه دوستان عزیز استاد جیحونی آقا جبار، محسن اخوان گوران و کامران تکوک به گرد وجود استاد بهزاد حلقه زده بودیم از سخنان گهر بارش فیض می بردیم. ناگاه استاد از درفشانی بازماند حالشان دگرگون شد، سپس بیهوش به همت دوستان و با تلاش پزشکان همسایه ی کتاب فروشی که به توصیه جناب گوران خود را به کتاب فروشی رساندند استاد بهزاد را به بیمارستان راه ( شهید بهشتی) رساندیم و یک راست راهی بخش c.c.u گفتند قلبش سالم است و مشکل مغزی بوده که به حمد اله رفع شده است استاد دو هفته بستری بود وما هر روز پروانه وار گرد بسترشان می گشتیم روزی چند بیت ناقابل در قالب قطعه ای ناچیز به هم بستم وتقدیمشان کردم. استاد آن را به دقت مطالعه کردند در آخر لبخند محبت آمیزشان بهترین صله ی شعر ناقابلم بود که آن قطعه چنین است:
[ این قطعه درهمان اسفند ماه سال 1380 با عنوان « وجود نازنین» سروده شده است]
« اوستادا، آفت دور زمان
از وجود نازنینت دور باد
دردو ماتم از دل و جانت به دور
با سرورت جان و دل مسرور باد
طبع شعر بی مثالت همچو بحر
گوهر افشان و خوش و پر شور باد
گرچه می دانم نداری دشمنی
لیک اگر باشد کسی، رنجور باد
تو همه حقی و دشمن باطل است
دیده ی حق ناشناسش، کور باد
گر نخواهند تندرستت، هر که هست
زخم جانش تا ابد ناسور باد
خانه ات شد قبله ی امید ما
خانه ی تو چون دلت پر نور باد
جایگاه عزت و آزادگی است
جاودان این جایگه محمود باد»
نظر به اینکه در چند شماره پیش، جسته و گریخته به شعرهای اخوانی استاد بهزاد و استاد عاطفی پرداخته شد برای بسته شدن این دفتر شیرین، با عبور از تونل زمان و برش خط سیر منظم بیان سال به سال شرح حال جناب عاطفی، چند سالی عقربه ی ساعت زندگی را به جلوی می کشانم و در ایستگاه پنجم فروردین سال 1386 سالروز در گذشت استاد یداله بهزاد کرمانشاهی با احترام می ایستیم تا از زبان یداله عاطفی، کوچ دردناک استاد بهزاد را جویا شویم:
« شاعر استاد و دانشمند « بهزاد» آن ادیب
پاک آمد چون گل و مانندگل هم پاک رفت
بامداد پنج فروردین مه هشتاد و شش
یک جهان علم وهنر و آزادگی در خاک رفت»
اما این قطعه در دو بیت بیشتر جنبه نوعی اعلامیه ی
از دست دادن ادیبی است به رنگ و بوی و پاکی گل، در واژه ها نشانی از دردمندی و دریغ و جایگاه دانشورانه استاد از زبان عاطفی در آن به چشم نمی خورد. بایدکمی صبر و شکیبایی کرد تایداله در مقام مرید، بیتابی و اندوه دلخراش خود را از فقدان مرادش با واژه هایی از جنس ناب گوهر از معدن دل در تاج گل « شعر» بر مزار گلی پر از رنگ نثار نماید. جناب عاطفی اینگونه به یاد استاد دانشمند، شاعر هنرمند و ادیب خردمند زنده یاد یداله بهزاد و شعرهای ماندگار او می سراید:
« زد شبیخون خزانی، ناگهان برنوبهارم
ابر اندوهم سراپا، چون ننالم؟ چون نبارم
از نسیم مهر او، سرسبز می شد باغ جانم
صرصر قهر خزانش ریخت یکسر برگ و بارم
چشمه سار طبع شعرم بودجوشان از وجودش
رفت فصل نوبهار و خشک شد آن چشمه سارم
ای که منعم می کنی از بی قراری چون بگویم
ماهی ام کز آب، افتادم به خاک ار بی قرارم
رنگ وبوی غم گرفته لاله و گل در مشامم
ناله، رعد نو بهارم اشک خونین، لاله زارم
ای بزرگ استاد وارسته، کجایی تا ببینی
تا تو رفتی از کنارم، ماند چشمی اشکبارم
مظهر هر شور شادی بودی و شوق رهایی
رفتی و در بند اندوهم ز شادی بر کنارم
لذتی دیگر به جان می داد شعر شکرینت
چون «بهارم» چون « امیرم» چون « رهی» چون « شهریارم»
باغسار شعر نابت بی خزان است و گل افشان
گلشن سبز امیدم، نوبهار مشک بارم
مستی ام از دختر رز نیست، میدانی که باشد
لطف مضمون های شعرت باده های خوشگوارم
گلشن رنگین شعرت را « گلی بیرنگ» خواندی
خاکساری را تو اوجی، اوستاد خاکسارم
خط تو زیبا چوشعرت شعر تو محکم چو رایت
هست هر یک گنج گوهر به ز دُرشاهوارم
خوشنویسی چیره دست و شاعری آزاده بودی
پر هنر مردی، ادیبی، بی نظیر آموزگارم
آن ادیبانی که پروردی کنون مام وطن را
جان فدا و حق گزارند و همه فخر دیارم
تو چو خورشیدی درخشان، بر سپهر شعر تابان
من چو خاک افتاده بودم، برکشیدی ذره وارم
تا که دیدی ز آتش داغ برادر سوخت جانم (3)
لطف تو شد چون برادر، مهر تو شد غمگسارم
تکیه گاهم بودی از روز جوانی تا به پیری
رفتی و بی تکیه گاهی، می کشد این روزگارم
تو نظیر کس نبودی جز خودت، در هر فرازی
فرد بودی لیک گویی رفته از کف صد هزارم
«شهسواران در غبار فتنه گم گشتند» اما
تو به میدان وطن خواهی ، یگانه شهسوارم
راه تو، راه سر افرازیست ایران هنر را
یا به راهت می روم تازنده ام یا جان سپارم
شکوه ها کردی ز پیری کز ستیغ کوهساران
در فکندت کنج عزلت، ای عقاب کوهسارم
پاسدار قله ی آزادگی بودی که گفتی
هیچ القابی نباشد غیر نامم بر مزارم
در غمت « بهزاد» لبریزم ز بغض و اشک حسرت
تا که جان دارم، خدا داند ز داغت سوگوارم
درد من از رفتن تو این بوَد کاندر زمانه
یک قرینت را نبینم، یک نظیرت را ندارم
هیچ تسکینی نمی یابد دلم جز شعر نابت
چون برایم بهترین یاد است و خوشتر یادگارم
شعرهای استوارت، گویدم « آشفتگی» بس
تا به دل ها جای دارم، زنده هستم، ماندگارم»
------------------------
پانویس:
1- شاعران معاصر مورد علاقه ی مشترک هردو شاعر
2- نام گزیده اشعار استاد بهزاد
3- اشاره به درگذشت برادر شاعر، زنده یاد اسد اله عاطفی 1352-1321
4- تضمین مصرعی از غزل معروف « غبار فتنه ی»
استاد که فرموده است:
« شهسواران درغبار فتنه گم گشتند و رفت
نامشان از یادها تصویرشان از آب ها»
5- منظور دو بیتی دردناک استاد بهزاد به نام « ره آورد» که درباره پیری خود سروده بودند
« رسید از راه پیری جهان پر گرد
ره آورد وی انبانی غم و درد
عقابی را ز تیغ کوهساران
فرود آورد و مرغ خانگی کرد»
6- استاد بهزاد چند روز پیش از درگذشت وصیت کرده بودند که بر روی اعلامیه ی ترحیم و همچنین بر روی سنگ مزارشان هیچ عناوین و القابی جز نام و نام خانوادگی ننویسند. این سفارش به کارگرفته شد.
ادامه دارد...

این مطلب را به اشتراک بگذارید

اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در google
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در pinterest
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در skype
اشتراک گذاری در odnoklassniki
اشتراک گذاری در digg

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

4 + 16 =

1 + 5 =