گذار از مرزهاي سيّال انواع « ادبي » /نقد و بررسي كتاب « عسل تلخ »

مشروح خبر

نوشتة محسن اخوان گوران

بخش سوم ـ قسمت دوم

نويسنده :
سيدمعتصم هاشمي

سيماي فني زبان ، مشكلات دستوري نثر :
اما اگر منصفانه بنگريم ، ملاحظه مي كنيم همين نثري كه در قسمت هاي داستانگوتر آن همه مناسب و كارآمد و وافي به مقصود است و در توصيف ها و كمتر داستانيها و كمتر محاوره ايها
از موانع و اشكالات نسبتاً قابل رؤيتي (1) ( در مواضعي از آنها ) مي گذرد و گاه ( به ندرت ) به عوامانگي نيز مي گرايد ، به طور كلي از يك ماية قوي و يك رواني و ايجاز ويژه حتي در بخش هاي
مشكلدار هم برخوردار است .
چند مورد از مصداق هاي وضعيتي كه نويسنده مي خواهد جنبة صميمي و ابداعيِ بيان را با چاشنيِ زبان فارسيِ رسمي ، كه انعكاسِ
نوع محاورة محيطِ او در آن هويداست ، بهره اي دهد و تازه رويي اي
بخشد پيشتر مورد اشاره قرارگرفت.
اگر ما وجه ديناميك و پويندة نثر را در اين پاره هاي « انتقاد روا »
كه درعين برخورداري از انشايي مناسب به هيچ وجه سَبُك و شعاري نيست و واقعگرايي بجايش جابجا با تعابير و طرز اداهاي دلگيرِ محاورة رسميِ فارسي ( اما متعلق به محيطي خاص) تزيين مي شود، در نيابيم ،‌ ممكن است ناخواسته در دام قضاوت
مطلق نگري قرار گيريم كه همه چيز را روميِ روم يا زنگيِ زنگ مي خواند و صرفاً تحت تأثير آنچه از مشكلات كه برشمرده شد، كليت ابزار بياني را زير سؤال مي برد.
چنين داوري يكجانبه اي توالي تاريك و روشن ها را در اينگونه مواضع از نثر نويسنده نمي بيند و آن ماية قوي را هم احساس نمي كند. بهتر است بگوييم نويسنده حتي در اين پاره هايي كه بيان عليرغم آن بارقه هاي خوب ، مشكلاتي درخود نهفته دارد ، مي خواهد تلاشي در پروراندن زبان ويژة ادبي خود به انجام رساند اما هنوز با يكدستي و پختگي و انسجام و استواري و سطحِ خوبِ يك نثرِ قابل قبول فاصله دارد . البته در همين موارد (2) نيز گاه توفيقي حاصل نموده ‌، مانند بند آغاز ص 139 : « راستي يادم
آمد نزديك ميدان شهناز دكان دكه مانندي بود صاحبش « آتقي»
شغل اصلي اش روزنامه فروشي بود و در كنار آن تعدادي هم كتاب
داشت كه كرايه شان مي داد. »
دقيقاً مي شود فهميد كه آن زبانِ محاورة محيط خاص نويسنده اينجا به كار رفته است و خاصيت محاوره يي و محلي بودن آن همزمان نمايان است ، مضاف براينكه حذف علايم سجاوندي ظنِّ « ناسالم» بودنِ آن را تقويت نموده . قراردادن يك (،) پس از
« دكه مانندي بود » همة زيبايي آن تركيب محلي را به سلامت انتقال مي داد ( به ذهن خواننده ) . صباحت منظرِ سطر مذكور در حذف ربط هايي نه چندان لازم قراردارد.
نويسنده نمي گويد (راستي يادم آمد [كه] ) ، نمي گويد (راستي [حالا] يادم آمد [كه] ) ، ـــ در پايانِ اولين سطرِ بند مذكور هم (كه) (3) نمي گذارد (صرف نظر از تجمع نامأنوس (كه) ها ) . تقريباً غير از (كه) آخر : ( ... كرايه شان مي داد) ، چون ضرورت وجودي بيشتري داشته ،‌ همه (كه) هاي نسبتاً لازم در فارسي تمام رسمي ( البته تنها يك ( كه ) درحالت رسمي به تمامي لازم بوده )
را حذف نموده . نه ( كه ) قرارداده و نه چيزي نزديك به آن مانند ( و ) كه در بعضي از « چفت و بست ها » اين هم مي توانست در كار شود.
مي شود اين بند را [ ( عليرغم آسيبي كه نگذاشتن علايم سجاوندي
وارد آورده ( كاماي پس از بود ) ] زيبا و موجز دانست و در مسير ايجاد شيوه اي خاص در بيان و نثر داستاني نويسنده ارزيابي نمود ،
خصوصاً اينكه حذف ها و كنار نهادن ربط ها ( كه الزام وجودي چنداني نداشته اند) منجر به ناسالميِ نثر نشده است.
اگر نويسنده مي توانست بدون مغشوش كردن بندها ( يا جملات و عبارات ) دراين گاه و بيگاه ها ،‌چنين صبغه يي از زبان محاورة محيط خود به نثر ببخشد ( و اين امر ملازمة قطعي اي هم با شكستن زبان معيار ندارد و بدون آن هم شدنيست ،‌چرا كه تأكيدِ بيشتر در نثرمورد مطالعه روي « طرز ادا » مي باشد ) ، آنگاه
مي شد از هويتي متعين در نثرش صحبت نمود.
وي در اين جهت حركتي كرده اما آن را تماماً به ساماني متين مبدل ننموده است . البته برخي مشكلات دستوري و يا آشفتگي در پاره اي مواضع ، اموري عارضي هستند و رفع شدني ،‌مهم آن است كه نويسنده مباني ابداعي در نثر شخصي را يافته است.
گذشته از اين كوشش مبهم و ترديدآميز اما بنيادين ، سيماي عموميِ كلامِ نويسنده ، صميميت ، خودمانيگري و محاوره يي و راحت بودن را حتي در اين پاره هاي غير داستاني با وجود اشكالات عديده حفظ نموده است.
بازهم مي توان از اشكالات صحبت نمود چون به هر حال بياني كه
در طبيعت خود واجد ارزش است و سعي دارد خيلي راحت و خودماني
پيش رود از اين عوارض آسيب ديده است. مانند تقسيمات بندها در مقاطعي از پاره ها كه اصولي و اعتماد بخش نيست. يا مانند
ص 139 بند چهارم كه رعايت ننمودن رابطة مفرد و جمع را چنين مي گويد : « معمولاً كتاب را تا ظهر جمعه تمام مي كردم و
بعد از آن نوبت منصور بود كه براي بار دوم هم پوستشان را بكند . »
اشكال البته جدي نيست و اگر به همين مورد منحصر مي گشت مورد اشاره قرار نمي گرفت. بديهيست كه دراينجا يا بايد « كتابها »
مي گفت يا « پوستش» .
در صورتي كه لازم باشد تقسيم بندي خاصي از مشكلات زباني در پاره هايِ بيشتر توصيفيِ كتاب را ارائه دهيم ، شايد چنين نموداري تا حدي گويا باشد :

1- تلفيق عمدي يا خود به خوديِ زبان محاوره يي
محيط نويسنده با فارسي رسمي كه گاه نوعي پريشاني به همراه دارد عليرغم اينكه يك سيماي ابداعي را نيز در نمونه هاي موفق ، نمايندگي
مي نمايد.
2- اغتشاش گاهگاهي درنثر يك بند كه غالباً معلول سستي ربط ها يا گم شدن مرجع عبارات يا حذف فعل است و بيشتري هم به حذف علايم سجاوندي برمي گردد.
3- خطابي شدن نابجاي لحن ( درمواردي نادر) و به صورتي نامنتظره

حال اگربخواهيم درنهايتِ بحث ، جايگاه نثر و ابزار بياني را
در اين پاره هاي توصيفي ( كه گاه به كل كتاب نيز تعميم داده مي شود ) تعيين كنيم ، ‌ممكن است آنچه ذيلاً مي آيد حدوداً كارگشايي كند.
شمارة 1 نمودار همچنانكه از توضيح همراه آن برمي آيد حتي مي توانست در صورت پيراستنِ كاستي ها به ارائة شيوه اي بديع و استيلي انحصاري در نثرِ روايتگرِ نويسنده ، بدل شود. ما چنين برخوردي را با نثر رسمي فارسي از جانب قلم بدستان و اصحاب « لهجه هاي متنوعِ محليِ فارسي » به كرّات شاهد بوده ايم : آثار بزرگان ، از نويسندگان و شعرا ( منوچهر آتشي و رويكرد زبانيِ گاه متكي بر گويش ويژة جنوبي اش ) ـ دولت آبادي به صورت پراكنده درجاي خالي سلوچ و برخي مجموعه ها و كليدر و خيلي هاي
ديگر و در رأس همه هدايت ،‌چوبك ، احمد محمود و ..... بارز بودن
وجه محاوره در كار آنها ، و البته گويش مركز نشينان كه آن هم خودبه نوعي « معيار» مبدل شده است.
اينها در سطوحي عاليتر شاهداني موفق براين جريان هستند.
در كار آنان شكسته شدن زبان رسمي شايد پررنگتر است از «طرز ادا »
يا لااقل همزاد و هم ارز آنست. نويسندگان مذكور در پاره اي از اين موارد ، زبان رسمي وحتي گاه در عباراتي ، زبان « سرة » فارسي
را به كار برده اند اما لحظاتي هم آن را با رنگي ( نه خيلي غليظ) از طرز محلي تري از فارسي گويي آراسته اند و از اين راه خواسته اند
به اسلوبي خاصِّ خود در نوشتن دست يابند و تقريباً همه جا ( در كار
آن بزرگان) اين رويه خوش نشسته است.
سعي نويسنده در شيوه پرداخت و به طور كلي در تلفيق ومحاوره و ايجاز ، مسبوق به چنين سوابقي است (4) .
به اين نكته هم بايد عميقاً توجه نمود كه آنچه در ابزار بيانيِ اثر حاضر وجه غالب يافته ( از زاوية بحث تلفيق ... ) تنها « طرز ادايِ »
فارسي رسمي دراين محل خاص مي باشد نه استفادة گسترده از لفظِ محلي.
بدين ترتيب با امعان نظر به آنچه گذشت، پاسخ اين كه زبان به كار
گرفته شده در چه مرتبه اي از مراتب متنوع فارسي گويي قرار
گرفته وبه چه منزلي از آن پاي نهاده ، از اهميتي تمام برخوردار است.
ـ صرف نظر از ارزش هاي ايجاز ـ كشش و پويايي كه مكرراً مورد اشاره واقع شدند ، نويسنده به مرحله اي فراتر از نوعِ فارسي گويي كرمانشاهي نظرنموده و در مقايسه با لهجة شناخته شدة فارسي كرمانشاهي به صورت هاي رسمي تري از «فارسي» توجه نشان داده است. زبان كاربردي وي در «عسل تلخ» فارسي تر از بيان كرمانشاهيان است آنگاه كه بخواهند مطابق سنت قديم و براساس لهجة كرمانشاهي ، فارسي گويي كنند.
نويسنده البته سعي نموده رنگي از محيط خود بدان ببخشد كه فارغ از مشكلات پيش گفته و با وجود محدوديت در سطح الفاظ وارده ، در حيطة طرز ادايِ عباراتِ مربوطه با مساعدت گرفتن از وضعيت محاوره ، ‌و در همين ترمِ موقت (5) زباني، نوعي كاميابي حاصل نموده و خصوصيت غالب اين كاميابي هم از كوتاه و محاوره يي بودن سرچشمه گرفته است.
البته ايجاز وكوتاهي را نيز از همان طرز اداي محلي برگرفته كه اگر به اغتشاش نسبي در نگارش او توجهي ننماييم آنگاه آن صبغة محيطي لطف خاصي هم بدان بخشيده است.
دراين سطور ممكن است احساس شود با نوعي عدم قطعيت در ارزش گذاريِ ابزار بياني ( دربخش هايِ به لحاظ زباني ضعيف ) روبروييم.
سبب اين است كه حتي در قسمتهاي ضعيفتر نيز، نثر از پاره اي
امتيازات تهي نيست و ضعف و قوت در كنار هم واقع شده اند.
در بررسي نهايي مقولة ضعف بايد گفت چون در كتاب وجه غالب را ندارد ، خدشه اي كلي وارد نمي آورد اما با اين وصف همين ضعف هاي
اندك نيز (عليرغم آنچه گفته شد) باعث مي شوند سيماي عمومي نثر مانند پل صراطي به نظر آيد كه يكسويِ آن بهشت ابداعها و تلفيقِ خلاق و صميمت و رواني و عاطفه و سرعتِ مناسب و پرهيز از حواشي كسالت بار و ايجاد يك زبان خوش فرم و فنان و موجز است ( و اينها گذشته از تلفيق و ابداع كه در آغاز راهند
و خام مانده اند ، بيشتر خاصّ پاره هاي داستانيتر و محاوره اي ترند )
و سوي ديگر اشتمال دارد بر ضعف تأليف و صورت نسبتاً مغشوش بعضي بندها و عبارات ( با بسامدي درحد پايين ) و نايكدستي وحذف
بسياري از علايم سجاوندي وگرايشي (البته بسيار به ندرت)
به عوامانه نويسي و عدم انسجام و فقدان اينجا و آنجاي ربط ها و فعل ها و ... روي هم رفته زبان با همة ارزش هاي ويژه و صميمي در « سوي اول » ، لااقل در اين « سوي دوم » و ديگر ، در هاله اي
از بيم و اميد مي گذرد و اين همه گرچه با بيان داستانگويي كتاب خويشاوندي انكارناپذيري دارد اما خود ، رويي ديگرست از آن نثر فني و پر ايجازي كه گويي براي بازگويي آن داستانها (شبه داستانها ) مناسبترين ابزار است و وجه متعالي نگارش كتاب نيز همين نثر فني و پر ايجاز و ... مي باشد .
مي بايست دفتر حجيم شدة بحث در خصوص بالا و پايين هاي نثر در اين « حد » بسته مي شد ، جاذبه هاي زبانيِ پارة موسوم به « شوهر خالة كفترباز» اما نگارنده را برآن داشت تا كيفيات و مراتبِ بيان در اين قسمت را به اختصار شرحي بنگارد به نحوي كه « مكانيزم » كار نويسنده در قسمت مذكور حتي المقدور انعكاس يابد .
در اين پاره « حيف » مي شد اگر دو نكتة اصلي مغفول واقع مي گشت :
1- نثري روان كه با ايجازها و سروته و يا « چيزي از بدنه » برخي عبارات را به حق زدن و با يك دنيا اصالت و « خودمانيت » ،
در ذهن خواننده تأثيري آشكار برجاي مي نهد.
2- ارائة بسيار مؤثر يادهايي كه حتي بيشتر از بعضِ پاره هاي ديگر ، از « داستان كوتاه » فاصله دارند و به كاربردن شيوه زبان و پرداخت داستاني دربازيابي آنها.
طبعاً داستان كوتاه قواعد و قانونمندي هايي ويژه و فرم خاص خود را دارد كه با وجود انعطاف پذيري افزونتر در صور
متأخرتر (6) ، بازهم پارة حاضردر چارچوب آن قرار نمي گيرد .
لذا در غياب طرح و تخيل و تعليق و ... ، سيماي جذاب زباني در اين قسمت علاوه بر روايت مناسبِ خاطره ، ناشي از حضور كارآمد نثري به شيوه داستان معاصر است با گرايشي لطيف
به تصاوير قديم.
اين نسبتِ لطافت كه واجد باري عاطفي بوده و به صورت نوعي زيبا شناسيِ متأثر از « نوستالژي » جلوه مي كند
البته به هيچ عنوان متضمن روشِ شاعرانة نثر يا سيمايي
رمانتيك براي آن نيست و خواصِّ واقعگرايي در همه حال برآن
مي چربد.
براي پرهيز از اطالة بيشتر كلام و براي معرفي بهتري از ابزار بياني ،
مناسبتر آنست كه مستقيماً به نمونه ها رجوع شود :
1-گزارش روشن از مهماني آغازين كه به كمك نثري مؤثر، رخساره اي احساس برانگيز و مستندگونه از آن ترسيم شده است. نثردر اين « مقام » به خوبي توانسته است سيماي واقعي و فضاي شلوغ و زنده وجوششِ زندگي جمعيِ فاميلي را در«كادري» سنتي انعكاس دهد.
2-بند چهارم از ص157 ، يادآوري ملموس و ارائة تصويري آشنا از آخرشب هاي آن ايام دركوچه ها ...
[« ... صداي عبورماشين ها در شب شنيده نمي شد ، رفت و آمد مردم كم بود ، «تنها صداي آواز مستانه ي ميخواره اي آخر شب شنيده مي شد»] با تأكيد برآخرين جملة « نقل»
3-تجمع پرخاطرة مهمانان برسفرة صبحانه و نه چون مهماني آغازين در حياط، بلكه اينبار در دل يك معماري دلنشين (سرسرا)
و خطاب خوش آهنگ بي بي به راوي ...
4-ايجاز ملموس دربسياري از عبارات يا همان سروته اضافي آنها را زدن‌، در اواسط ص159، : « بغ بغوي كبوترها بلند شد.
سرك كشيدم . چقدر كفتر.»
خلاصه گويي وحذف اضافه ها بسيار خوش نشسته است . «چقدر كفتر»
چه گوياست. نمي گويد چقدر كفتر اينجاست .نمي گويد تصميم گرفتم داخل قفس را ببينم و پا شدم و سرك كشيدم... ، ايجاز در بهترين حالات خود است.
5-تنها موضعي كه در فهم عبارات تعقيدي حاصل مي شود دو سه
سطر ابتداي ص160 است. در سطراول « را» حذف شده اما جمله كماكان مفهوم است. اشكال در دو سطربعدي حادتر است و
در بيان، نوعي آشفتگي پديدآمده كه البته به نسبت كل بخش ناچيز و به چشم نيامدنيست.
6-ص 160 « لامِل كبود» بازگويي نام تلفيقي كبوتر. تلفيق ساده و شكستن لفظ : « بيابريم مرغ و خروسها را «سيل بكن» ص161
7-بازگويي پاره هايي از گفتار در آن ايام : «پدرسگ، بوَمَه درآورد »
ص 162
8- و بهترين همة اين نقل ها سطر ششم از ص 164 از زبان
بي بي خطاب به راوي (كودك) و سيّد ، : « هي رو چه شده روله ...
سيد جدت بزنه كمرت ... اي بچه چه شده .»
نمونة خوبي از تلفيق با عبارت خوب و محاورة زنده و پرخون و بركنار از بيمزگي هايي كه گاه درنمونه هاي ناموفقِ اينگونه مراجعه ها به زبان تلفيقي و محاوره ييِ محلي هست. تحرك چشمگير و جنبشِ محسوسِ نثر در نقلِ اخير( كه از سه پارة يك عبارت كوتاه ، در دو پاره دوبار و دو شخص مختلف مورد خطاب واقع شده) تحسين برانگيز است و ظرفيت عظيم زبانِ زندة ميان مردم را هم غير مستقيم يادآور مي شود.
دراين نمونه كوتاه ذات محاوره اي نوشته در انطباقِ تام با
گفتگوي حقيقي شخصيت هاي خاطره يي ، واقعيتِ موجز
و صريحِ « ديالوگي » در آن زمان و طرز آن و بينشي را كه در پس آن پنهان نشسته است ، به خوبي بازتاب مي دهد و برملا مي سازد.
9- ص 165 بند سوم ، عبارت پرتأثيراست و يادكردن از رفته ها بردل مي نشيند ، اما جمله به كلي ناصحيح بوده و گرفتار حذفِ عناصري است كه نبايد حذف مي شدند. ايجاز ، مخل است (7) : « ... سيد جمال در جنگ شيميايي و چند سال بعد شهيد شد . »
10- در سطر ماقبل آخر ص 165 ، : « بخوردم » مقداري ناخوش آيند است.
ادامه دارد
ــــــــــــــــــــــــ
پي نوشت :
1) اين قسمت هاي داراي موانع و اشكالات گرچه به كارآمديِ نثر دراين كتاب آسيب وارد مي كنند ، ‌اما چون به لحاظ كميت بسامد بالايي ندارند شناسة كلي نثر را مخدوش نمي نمايند
و مي توان گفت نثر كتاب كماكان بالاترين ارزش آنست ، ولي اين موارد از يكساني آن مي كاهند .
2) منظور از « همين موارد » پاره هاي انتقاد روا ، مانند « زوران» است.
3) اولين سطر بند مذكور از كتاب
4) با اين وجود كار نويسنده در خصوص انعكاس « طرز ادا » ي محيط خود اصيل و داراي وجه ابداعيست حتي اگر هم گفته شود نياز به پختگي بيشتر دارد .
5) منظور سطحي از فارسي گوييست كه نويسنده در كتابش به كار برده .
6) برخي از گرايشات نوگرا در زمينة رمان قائل به قواعد و قانونمندي خاصّ و هميشگي نيستند ‌، مانند آلن روب گري يه و « رمان نو »

این مطلب را به اشتراک بگذارید

اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در google
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در pinterest
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در skype
اشتراک گذاری در odnoklassniki
اشتراک گذاری در digg

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هجده − هفت =

6 + 2 =