یادداشتی از «ح مولایی فر» ؛ / کوچ معلمی فرزانه از سرزمین جادویی شاعرانگی زنده یاد «تورج امری پور»

1
مشروح خبر

با درگذشت استاد « تورج امری پور» در اولین هفته از مهر ماه سال جاری (1399) که با بازگشایی مدارس همراه است، فقدان زنده یادکه سال های سال در همین ماه مهرورزی با گشاده رویی در کلاس های درس حضور پیدا می کرد، به مراتب بیشتر دل دوستداران وی را در کوچ ابدی اش به جهان باقی می آزارد.
استاد امری پور ازجمله معلمانی بود که دوران خاصی از سیکل زندگی ضمن پرداختن به حرفه ی مقدس معلمی در وادی هنر سیر می کرد، ممیزه ای شاخص که زندگی روزمرگی را از انسان دور می کند. شادروان امری پور در حوزه های مختلف هنرورزی سال ها فعالیت داشت. داستان نویس، شاعر، خوشنویس و گاه فرصتی پیش می آمد با قلم نگارگری نقش ها می آفرید.
نامبرده در نخستین روز از ماه فروردین سال 1317 خورشیدی درشهر هنر پرور کرمانشاه، دیده به جهان گشود. در کوچه پس کوچه های خیابان برزه دماغ بازی های کودکانه اش را سپری کرد و برزانه در محله ی برزه دماغ قد کشید. با قصه خوانی های پدر که زبان فرانسوی را به خوبی تکلم می کرد، تورج، با دنیای هیجان انگیز داستان آشنا می شود. از سوی دیگر از طریق مادر با قصص قرآن که برای بچه ها در قالب نقل بیان می کرد. با مسائل دینی و مذهبی، تخیلاتش رنگ آمیزی می شد.
مادر تورج تنها به قصه های قرآنی بسنده نمی کرد، با خوانش حکایت هایی چون: قصه ی حسین کُرد شبستری، وامق و عذرا، امیر اسلان، هم بچه ها را سرگرم می کرد، هم اینکه ذهن آنان را با عالم رنگارنگ خیالپردازی بارور می نمود.
تورج تحصیلات مقدماتی را از مکتب خانه شروع می کند و سپس در دبستان ثبت نام کرده و دو سال از دوره ی ابتدایی را زیر دست خواهرش که معلم بوده، سواد آموزی را فرا می گیرد.
به هر حال پس از اخذ دیپلم، مهر 1335 حرفه ی معلمی را انتخاب و در راه خطیر تعلیم و تربیت جانانه قدم می گذارد، با کسب تجارب آموزشی بعدها در کسوت دبیری و ریاست دبیرستان انجام وظیفه می نماید، این استاد تلاشگر پس از 38 سال خدمت در آموزش وپرورش سال 1373 به افتخار بازنشستگی نایل می شود. به طور کلی اعضای این خانواده در حوزه ی آموزش و پرورش و همچنان موضوعات فرهنگی کوشا بوده اند.
زنده یاد امری پور، در مدرسه تنها به مساله امر درس خوانی شاگردان خود اکتفا نمی کرد. همواره می کوشید با کشف چهره های اهل هنر دانش آموزان را تاجایی که برایش مقدور بود، با رهنمودهای لازم در مسیر ارتقای هنرشان تقویت نموده و به بالندگی برساند.
از جمله می توان به آقایان « ایرج قبادی-ناصر گلستانفر و ...» اشاره نمود که هر دو تن در این مقطع زمانی مفاخر ادبی خطه ی کرمانشاه به شمار می روند.
مرحوم امری پور، زمانی از ایرج قبادی این گونه یاد کرده است: « ایرج قبادی از آن نمونه گل هایی بود که در سنگ می رویند، استعدادی شگرف داشت که دست به هر کار هنری می زد موفق بود. درسرودن شعرهای کردی و فارسی در قالب غزل، دو بیتی، چارپاره قوی دست است. مضامین بکر و خیالپردازانه ای پیدا می کند و در سرایش اشعار طنز آمیز و مطایبه گویی، قریحه ی تابناک دارد. در هنر نقاشی به ویژه پرتره استعداد فوق العاده ای از خود نشان می دهد...» باختر شماره 1810 پنجشنبه 11 مهر 1392 ص 12
با توجه به همین نکته دانش آموختگی در محضر استاد، ایرج قبادی از رحلت زنده یاد تورج امری پور، بسیار متاسف و تحسر خویش را با تغییرات جزئی در سروده ای از « ایرج میرزا» چنین بیان کرده است:
گفت استاد مبر درس از یاد
یاد باد آنچه به من گفت استاد
هر چه می دانم از استاد بود
که به تعلیم من استاد اِستاد
هر چه می دانست آموخت مرا
غیر یک اصل که ناگفته نهاد
قدر استاد نکو دانستن
حیف استاد به من یاد نداد
و در ادامه می نویسد: « چه توانفرسا و طاقت شکن است تلاقی دو پاییز را به نظاره نشستن برای منِ همیشه شاگرد که در آستانه ی برگ ریزان زندگی ام هستم، خبر کوچ استاد تورج امری پور در بی مهری ماه مهر آنسان شکیب گیر و توانکاه است که زبان، قادر به وصف آن نیست، یادش گرامی و نامش نامی باد»
در پایان نوشتار، یاد این معلم فرزانه و شاعر ارزنده را با قطعه شعری ازسروده های ایشان ارج می نهیم: عنوان شعر « فانوس دل»
عهدیست مرا با تو نهان نکنی، دانم
دردیست مرا ازتو درمان نکنی، دانم
در حسرت یک بوسه جان آمده بر لب ها
برمن غم جان دادن آسان نکنی، دانم
برباده ی چشمانت صد میکده مهمانند
با نیم نظرما را مهمان نکنی، دانم
در بند سر و زلفت دل تنگدل افتاده
دیگر زرگیسوان را افشان نکنی، دانم
بر سوخته ی مهرت، گاهی نگهی، یادی
گفتی که کنم، اما ای جان نکنی، دانم
تا مهر و مه و اختر روشنگران کویند
فانوس دل ما را در بان نکنی، دانم
فطریه ی چشم شوخ، گاهی نگهی باشد
بر روزه ی چشمانت احسان نکنی، دانم
غیر تو دلداری پیدا نکنم، دانی
تو نیز دل ما را شادان نکنی، دانم
با من به ستمکاری با غیر به دلداری
از این نشوی دانم، از آن نکنی دانم
روزی به سرگوری آخر گذرت افتد
آن روز از من چیزی پنهان نکنی، دانم»

این مطلب را به اشتراک بگذارید

اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در google
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در pinterest
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در skype
اشتراک گذاری در odnoklassniki
اشتراک گذاری در digg

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 × پنج =

7 + 3 =